سفر به عتبات عالیات 26/3/1391

                                     بنام او که انسان را مسافر افرید

 

دوستان من به اتفاق یک کاروان به عتبات عالیات مشرف شدم و در پایان سفر یکی از همسفران از بنده در خواست کرد اماکنی را که در طول این سفر زیارت کردیم را برایش یادداشت کنم که من اینکار رو در قالب یک داستان یا شرح ماجرای سفر از زبان یک زایر برای ایشان نوشتم و قبل از تحویل انرا برای همه زایرین خواندم که عده زیادی از همسفران خواهان ان شدند و من قول دادم دوباره شرح حال ان سفر را بازنویسی کرده و درون سایت قرار دهم . و اما بشنوید این داستان را :

بامداد جمعه بیست و ششم خردادماه نود و یک کنار مصلی بزرگ اهواز همه جمع شده بودند قرار بود ساعت 3:30 دقیقه کاروان به سمت مرز حرکت کند همه امده بودند البته ازدحام جمعیت به تناسب نیمه شب در نوع خود زیاد بود و اصلا معلوم نبود کی مسافر و چه کسانی مشایعت کننده اند تا اینکه بالاخره اتوبوس امد و زایرین سفر به عتبات یک به یک خداحافظی کنان از پله اتوبوس بالا رفتند و حالا تقریبا می شد مسافران را از همراهان تشخیص داد . البته اینم بگم که چند اتوبوس دیگر همزمان با ما بودند که انها هم به همین ترتیب مسافران خودشون رو سوار می کردند . کاروان ما مربوط به اژانش فروزانگشت اهواز به مدیریت اقای شالباف و روحانی کاروان سید محمود میرسالاری با 36 نفر زایر بسته شده بود .

مثل همیشه و تقریبا اکثر رفت و امدها سفر ما هم با مقداری تاخیر اغاز شد . بالاخره تا همه امدند و سوار شدند و اقای مدیر کاروان امار گرفت طول کشید . راستی قرار بود  کاروان ما 40 نفری باشد که 2 نفر انصراف دادند و ما مجموعا با مدیر و روحانی 38 نفر شدیم.

خلاصه ماشین حرکت کرد و راننده که کمی هم از تاخیر بعضی مسافرین گله کرده بود قول داد که کمی سریعتر بره تا از بقیه اتوبوسها عقب نیفتیم . بنده خدا همین کار رو هم کرد . مقداری که از خروجی اهواز به سمت حمیدیه گذشتیم راننده با مشورت و نظر خواهی از مدیر و بیان تجربه خودش  برای ایستادن جهت اداء فریضه صلاه صبح قرار شد در مسجدی نزدیک حمیدیه برای نماز بایستد که بقول خودش هم محلش مناسبه و هم سرویسهاش زیاد و هم پاکیزگیش نسبت به جاهای دیگه بیشتره و انصافا همین طور هم بود.

خلاصه نماز رو داخل مسجد به امامت حاج اقا اقامه کردیم و سوار شدیم و ادامه مسیر دادیم . بعضی از مسافرین از راننده تقاضا می کرند که سریع تر بره تا زود تر از بقیه به مرز برسیم که شاید مثلا زودتر کارهای خروج رو انجام بدیم اما غافل از اینکه کد خروجی ما مشخص بود و در واقع باید سر نوبتی که از قبل برای اژانس ما رزرو کرده بودند کارهای روادید رو انجام می دادیم . که این موارد رو جناب اقای شالباف برای همه توضیح دادند و تقریبا جو اروم شد .

قبل از اینکه به مرز برسیم اقای مدیر دوباره شروع به صحبت کرد و گفت زایرین محترمی که خط اعتباری ایرانسل همراهشونه خوب به حرفهای من توجه کنن . من هم که خودم یه خط ایرانسل همراهم بود خوب گوشهام رو تیز کردم ببینم چی میگه . بعد شروع کرد به اینکه اگه می خواهید از همین ایرانسل در کشور عراق استفاده کنید باید رومینگش کنید و توضیح دادکه باید چه رمزی رو وارد کنیم تا به اصطلاح رومینگ بشه . خلاصه ما ایرانسل رو رومینگ کردیم و خوشحال از اینکه یک موبایل رومینگ شده داریم و با همین ایرانسل پنج تومانی میشه از خارج کشور با داخل ارتباط برقرار کرد . فکر می کردیم که الان خیلی خوشبحالمونه و کلی بنفعمون میشه ولی زهی خیال باطل . اقا اینقدر هزینه مکالمه اش بالا بود که کلا ما نتونستیم ازش استفاده کنیم و مجبور شدیم در کشور عراق سیم کارت عراقی تهیه کنیم .

اما بشنوید از اینجا که ما حالا حدود ساعت 7 صبح رسیدیم مرز . همه از یک طرف خسته و خواب الود و از طرفی هم شوق زیارت عتبات خستگی رو زیاد به چشم نمی اورد . همه می امدند از مدیر می پرسیدند که اقا مرز کی باز می شه ؟  زود تر پاسبورت ها رو بده عقب نیفتیم . ولی ایشان با خونسردی می گفتند : نوبت ما سر جاشه و عقب و جلوهم نمی شه شما نگران نباشید .

وقتی دیدیم بایدحدود یک ساعت بی کار بنشینیم همه بصورت خود جوش وسایل و خوراکی های مربوط به صبحانه رو از تو کیفهاشون در اوردند و هر کس صبحانه ای رو که قبلا تهیه کرده بود رو در می اورد و اول به اطرافیان تعارف می کرد و بعد هم شروع می کرد به خوردن . این تقریبا اولین تجمع صمیمی و اغاز دوست یابی و اشنا شدن زایرین با هم دیگر به بهانه صرف صبحانه بود . بعضی با خودشون فلاکس اورده بودند و به کسانی که چای نداشتند تعارف چای می کردند و ما هم در این میان یک چای لب سوز قند پهلو گیرمان امد و خلاصه فتح بابی برای اشنایی اولیه بین زایرین مهیا شد .

بعد از صرف صبحانه و کمی معطلی متداول مسولین اداره و کنترل روادید امدند و در پاسبورت هرکدام از ما یک مهر خروج از کشور زدند و ما از مرز زمینی چزابه خارج شدیم . تعدادی از زایرین بار اولی بودند و خیلی برایشان جذابیت داشت و بعضی ها هم چندمین بارشان بود و برای دیگران پیشاپیش صحنه های جلوتر رو گزارش میدادند .

در انطرف مرز هم مامورین عراقی بودند و امور روادید ورودی کشورشان را انجام می دادند و دوباره پاسبورت ها رو تحویل دادیم تا یک مهر ورود به کشور عراق توش بزنن و ما رسما و قانونا وارد کشور عراق شده باشیم . بعد از این مرحله بود که باید به سمت اماکن زیارتی راه می افتادیم .

همه وارد اتوبوس شدیم و پس از امار گیری (38نفر) حرکت ما در کشور عراق اغاز شد . اولین شهر زیارتی که می بایست مشرف می شدیم نجف اشرف بود که تقریبا باید حدود 7 ساعت با اتوبوس طی طریق می کردیم . داخل ماشین که جاگیر شدیم همه بی اختیار به خواب رفتند چون از دیشب ساعت  2 تا الان که حدود ساعت 11 صبح بود بیدار و در تکاپوی سفر بودیم و تقریبا همه خسته شده بودند . یکی دو ساعتی که ما خواب بودیم  راننده بدون اینکه مسافری نق بزنه براهش ادامه داد تا به محلی رسیدیم که باید نهار رو از قهوه خانه بین راه تحویل می گرفتیم . دیگه کم کم همه بیدار شده بودند و از پنجره ماشین بیرون رو تماشا می کردند البته صحنه و منظره خاصی نبود ولی همین که اسمش یک کشور دیگه بود همه می خواستند نگاه کنن و بیشتر با وضعیت مردم انجا و نحوه زندگیشون اشنا بشن.

بگذریم خلاصه مدیر و روحانی و یکی دو نفر از افراد جوان و کاری که معمولا در هر کاروانی پیدا می شه بنام های اقایان میاحی و  جلالی و … رفتند و غذاهای بسته بندی شده را با ماست و نوشابه و نان و میوه گرفتند و اوردند داخل ماشین . در این بین عده ای هم برای این که آبی به دست و صورتشون زده باشند پیاده شده بودند و هوایی خوردند و دوباره همگی سوار ماشین شدیم . ماشین که راه افتاد اقای شالباف دوباره با کمک روحانی و تنی چند از زایرین بنامهای اقایان بقالان و میاحی و جدهانی و کرم پور و سید هادی حسینی  شروع به تقسیم نهار و مخلفاتش کردند . همه که غذا ها رو گرفتند یک دفعه متوجه شدیم ای داد بر بیداد که یادمان رفت قاشق و چنگال بگیریم . حالا مجبور بودیم همه بلا استثاء بدون قاشق و چنگال اون کنسرو ها رو با نون بخوریم . وضعیتی درست شده بود که بیا و ببین ولی خدا وکیلی هیچ کس اعتراض نکرد و این اغاز تعامل و همکاری و هم یاری در سفر در بدو ورود به عراق بود که نوید یک سفر خوب و پر خاطره رو بدنبال داشت .

بعد از صرف نهار با این کیفیتی که براتون گفتم مدیر کاروان جناب اقای شالباف و روحانی کاروان  سید محمود میرسالاری به نوبت شروع به صحبت کردند . اقای شالباف در باره وضعیت هتل و نحوه اسکان و رفت و امد به حرم و دور و نزدیکی به حرم ومسایل امنیتی می گفت و حاج اقا در باره امور معنوی و نحوه تشرف به حرمها و  اداب زیارت  مانند غسل زیارت و خواندن دعاهای وارد شده و ذکر احکام سفر و مسایلی از این قبیل .

به دروازه نجف اشرف که رسیدیم حاج اقا دعای ورودیه  شهر نجف را خواندند و ما همگی زمزمه کردیم . ماشین که داخل شهر شد همه مثل اینکه دنبال گمشده ای می گشتند و از پنجره های ماشین به بیرون نگاه می کردند انگار همه مسابقه گذاشته بودند کی زودتر گنبد طلایی بارگاه امام علی (ع) رو می بینه . ماشین به مسیر خودش ادامه داد تا یکدفعه وارد خیابانی شد که از ان جا گنبد با صفای حرم حضرت علی (ع) نمایان شد همه بی اختیار صلوات فرستادیم و حالا دیگه مطمئن شده بودیم که توفیق زیارت داره نصیبمون میشه . یکی زیر لب دعا زمزمه می کرد و یکی لبخند رضایت بررو لبانش نقش بسته بود و دیگری اشک شوق از گونه هاش سرازیر بود . ولی چیزی نگذشت که مسیر حرکت ماشین تغییر کرد اخه ما باید اول میرفتیم هتل.

کنار هتل پیاده شدیم و هرکس وسایلشو از ماشین در می اورد و همه رفتیم داخل سالن و مدیر کاروان بلافاصله شروع به تقسیم اتاق ها کرد و هرکس کلید می گرفت و می رفت . روحانی کاروان هم گفت بعد از یک ساعت و نیم استراحت همه پایین باشند که بریم زیارت . و غسل زیارت رو هم تاکید کرد . حدود ساعت 6:30 از هتل با مینی بوس روانه حرم شدیم چون فاصله ما تا حرم حدود 10 کیلومتر بود و در واقع ما نزدیک شهر کوفه بودیم . در مسیری که ما از ان می گذشتیم تا به حرم برسیم سمت راست وقتی از پنجره بیرون را نگاه می کردیم قبرستان بسیار بزرگی را می دیدیم که وادی السلام نام داشت و حاج اقا گفتن طبق انچه در کتب نوشته شده مساحت این قبرستان حدود بیست هزار متر است و در واقع یکی از بزرگترین قبرستان های جهان بشمار می رود و از قداست خاصی هم برخوردار است به جوری که در بعضی روایات امده که هر مومنی در هرکجا که از دنیا برود روحش را به این مکان مقدس منتقل می کنند و انشاله بعدا قسمتی از این قبرستان که قبر دو تن از پیامبران الهی در ان قرار دارد را از نزدیک بازدید و زیارت خواهیم کرد . خیلی از مسافت جاده را از کنار دیوار قبرستان عبور کردیم و به راحتی از داخل مینی بوس قابل مشاهده بود . خلاصه مسیر را ادامه دادیم تا به محل پارک یا همان ایستگاه مینی بوس ها در حدود پانصد متری حرم رسیدیم .

 از ماشین پیاده شدیم و ارام ارام ب سمت حرم رفتیم تا به کنار درب ورودی رسیدیم انجا اذن دخول خواندیم و اقایان از مدخل الرجال و خانمها از مدخل النساء وارد صحن شدند . انجا دوباره دست جمعی زیارت امین الله و چند زیارت دیگر خواندیم و رفتیم داخل حرم . به به جای همگی شما خالی ضریح باصفای امیرالمومنین را زیارت کردیم هرکس خودش را به گوشه ای از ضریح می رساند و با امام درد و دل می کرد . یکی برای خودش دیگری برای فرزندانش ان یکی برای پدر و مادر و سایر اقوام و دوستان و ان یکی برای درگذشتگان طلب مغفرت می کرد . خلاصه در حرم امیر المومنین یک احساس ارامشی به انسان دست میده که فکرمی کنی در محضر پدرت هستی اخه پیامبر گرامی اسلام فرمود : انا و علی ابوا هذه الامه (من و علی دو پدر این امتیم). و دیگه من هرچی بگم فقط وقتتون گرفته می شه والا نمی شه وصفش کرد . ما دعا کردیم که این زیارت نصیب همه شما بشه . انشالله.

بعد از زیارت و اداء نماز برای شام و استراحت برگشتیم هتل . فردا صبح به علت جلسه ای که برای مدیران و روحانیون کاروانها گذاشته بودند برنامه عمومی نداشتیم و مدیر کاروان اعلام کرد : زایرین می توانند خودشان به حرم و بازار و … بروند و باصطلاح وقتشان ازاده ولی بعد الظهر میریم کوفه.

بعد الظهر حدود ساعت 3:30 سوار اتوبوس شدیم و رفتیم کوفه برای زیارت و بازدید از سه مکان شریف . اول رفتیم مسجد حنانه و بعد از ان به زیارت قبر کمیل بن زیاد و در نهایت  مسجد بزرگ سهله .

قدمت محل این مسجد به زمان پیامبرانی هم چون حضرت ادریس برمی گردد و پیامبران زیادی که در این مسجد عبادت کردند و خلاصه این که این مسجد از قدیم الایام مورد توجه بوده و امامان معصوم ما نیز به نماز و عبادت در ان اهتمام داشتند و گویا در زمان اینده نیز بنا بر نقل بعضی روایات محل سکونت امام زمان (عج) خواهدبود و ظاهرا از امام صادق علیه السلام نقل است که فرمودند : من اگر در نزدیکی این مسجد می بودم تمام نمازهایم را در ان اقامه میکردم .

خلاصه این که مسجد سهله یکی از مهم ترین و بزرگ ترین مساجد شهر کوفه است و اعمال زیادی دارد که انجام همه انها چندین ساعت زمان می طلبد و ما به یاری خدا و به اتفاق همه کاروان نمازها و دعاهای ان را خواندیم و به مناسبت این که این روز 25 ماه رجب و مصادف با شهادت امام موسی ابن جعفر (ع) شده بود در یک مکان مناسب درون سالن مسجد حاج اقا یک سخنرانی کوتاه و ذکر مرثیه و توسلی هم انجام دادند که انشاالله ثواب ان ذخیره اخرتمان باشه .

به هر حال اعمال حدود یک ساعت مانده به غروب تمام شد ولی به جهت اهمیت و شرافت مسجد تا موقع غروب افتاب انجا ماندیم و نماز مغرب و عشا را در حیات مسجد به جماعت خواندیم و به هتل باز گشتیم . در مسیر برگشت جناب مدیر کاروان برنامه فردا را هم که امدن دوباره به کوفه برای بازدید و زیارت از دیگر اماکن این شهر بود را اطلاع دادند و تاکید کردند که فردا صبح بلافاصله بعد از صبحانه باید سوار ماشین شویم چون ممکن است به گرما بخوریم و انجام اعمال در این هوای گرم و زیر تابش نور خورشید واقعا طاقت فرسا خواهد بود . فردا صبح طبق قرار و سر ساعت مقرر به سمت کوفه حرکت کردیم که حاج اقا توضیحات اماکن پیش رو را این گونه بیان کردند : ما در ابتدا به زیارت قبر شریف میثم تمار یکی از یاران و ارادتمندان حضرت علی (ع) می رویم و سپس به بازدید از منزلی که منسوب به حضرت علی است در کنار مسجد کوفه می رویم و توجه داشته باشید که شاید تنها چیزی  از ان منزل را که بتوان منسوب به ان حضرت کرد فقط زمین انجا باشد و الا ساختمان و نقشه داخلی ان را نمی توان به ان زمان نسبت داد و اصل و اساس درستی ندارد و شاید قدمت ان به 300 سال پیش هم نرسد . سپس به مسجد بزرگ کوفه می رویم و از انجا به حرم جناب مسلم ابن عقیل و زیارت قبر مختار ثقفی و هانی ابن عروه خواهیم رفت .

 تقریبا به همین صورتی که حاج اقا گفتند رفتیم و این اماکن رو زیارت کردیم و اعمال مسجد را هم انجام دادیم و البته در مکان هایی از مسجد که حادثه تاریخی اتفاق افتاده بود مانند دکه القضاء و بیت الطشت و دکه المعراج و مقامات پیامبران روحانی کاروان توضیحات مربوطه را بیان می کردند. تا موقع نماز ظهر در مسجد ماندیم و نماز را در سالنی که محراب حضرت علی (ع) در ان بود به جماعت خواندیم و به هتل امدیم . بعد الظهر هم به قبرستان معروف وادی السلام رفتیم و قبور دو تن از پیامبران الهی بنام های حضرت هود و حضرت صالح را هم زیارت کردیم و زیارتنامه ایشان و زیارت اهل قبور را خواندیم و نزدیک غروب برای اخرین بار به حرم مولا امیر المومنین (ع) مشرف شدیم . امشب مصادف با شب 27 رجب یعنی مبعث پیامبر گرامی اسلام (ص) بود و شب زیارتی مخصوصی حضرت علی  علیه السلام. جای شما خالی ازدحام جمعیت به حدی بود که خیلی از مردم را از رفتن به داخل حرم منصرف می کرد یکی بخاطر کمبود جا و مکان و دیگری به خاطر صف های طولانی تفتیش و بازرسی . ولی ما که رفتیم داخل وحتی کنار ضریح و برای همه مومنین و از جمله شما دعا کردیم .

قرا بود بامداد روز بعد هم برای نماز صبح و خواندن زیارت وداع به حرم مشرف شویم و حتی حدود ساعت 2:30 همه اماده رفتن شده بودیم که اعلام کردند به لحاظ مسایل امنیتی قسمتی از راه بسته است و ماشین تا نزدیک حرم نمیتونه بره و خلاصه با اندوه فراوان به اتاق ها برگشتیم و نماز صبح را درون هتل اقامه کردیم و زیارت وداع را هم هنگام خروج از شهر داخل اتوبوس زمزمه کردیم .

اتوبوس راه افتاد و این یعنی پایان سفر 2 روزه ما به نجف اشرف . واقعا مثل برق گذشت و چاره ای جز ترک دیار یار نداشتیم اما انچه تسکینمان میداد شوق تشرف به کربلای معلی و زیارت قبر امام حسین (ع) بود . اما قبل از اینکه به کربلا برسیم سر راه به منطقه مسیب  محل شهادت طفلان مسلم رفتیم . یک حرم با دو ضریح مجزا در فاصله حدود 10 متری از هم که اولی مربوط به برادر بزرگ تر یعنی محمد و دیگری مربوط به برادر کوچک تر یعنی ابراهیم بود که حارث ملعون انها را کنار رود خانه فرات مظلومانه به شهادت رسانده بود .

توقف ما در حرم طفلان مسلم حدود یک و نیم ساعت به طول انجامید و رهسپار کربلای معلی شدیم . وارد شهر که شدیم باز انگار چشمان مان بی اختیار به دنبال گمشده ای دیگر می گشت ولی این بار دو گنبد طلایی را جستجو می کردیم یکی مربوط به حرم امام حسین علیه السلام و دیگری مربوط به حرم حضرت ابوالفضل العباس.

ناگهان اولین گنبد طلایی که همانند نگینی می درخشید چشمان مان را مجذوب خود کرد و ان گنبد حرم حضرت ابوالفضل العباس بود . قبلا جناب مدیر وعده کرده بود که هتل ما در کربلا برخلاف نجف اشرف خیلی به حرم ها نزدیک است و حالا ما دیگر خاطر جم شده بودیم که می توانیم هرموقع که خواستیم به حرم برویم . از اتوبوس که پیاده شدیم بلافاصله سوار  مینی بوس شدیم و روانه هتل قبه الحسین در شارع سدره گشتیم . دوباره تقسیم اتاق ها و معطلی نیم ساعته و بالاخره استراحت و نهار و اماده شدن برای رفتن به حرم . شوق زیارت امام حسین (ع) انقدر بود که عده ای از زایرین قبل از نهار و استراحت و خارج از برنامه گروهی کاروان به صورت انفرادی به حرم مشرف شدند و برگشتند تا جایی که یکی از زایرین که الان نمی خواهم اسمشو ببرم گفت : شما دیگه منو این چند روز تو کربلا نمی بینید و من می دونم وحرم امام حسین (ع) و حرم حضرت عباس . البته طی این چند روز چندین بار ایشان رو زیارت کردیم ولی بنده خدا راست می گفت خیلی از اوقاتش رو در حرم سپری می کرد.

بعد الظهر به صورت گروهی به حرم حضرت امام حسین علیه السلام مشرف شدیم . مسیر هم که خیلی نزدیک بود پیاده رفتیم و بعد از عبور از شارع سدره خودمون رو مقابل بارگاه ملکوتی سرور و سالار شهیدان امام حسین علیه السلام دیدیم . به سمت چپ که نگاه کردیم حرم حضرت عباس نمایان بود و این فاصله یعنی بین الحرمین هم تماشایی و دیدنی بود . امید وارم هرچه زودتر قسمت همگی بشه چه اونهایی که اصلا نرفتن و چه انهایی که مشرف شدن . خلاصه اینکه وارد حرم شریم و ان جا زیارت نامه دست جمعی خواندیم و هرکس می رفت که به ارزوی همیشگی اش یعنی زیارت امام حسین (ع) اونم از نزدیک برسه . ضریح شش گوشه امام حسین (ع) همه را مجذوب خودش می کرد و شما ان جا تقریبا هیچ کس را پیدا نمی کردید که لبانش به زمزمه و درد دل با امام مشغول نباشه . همه حاجت داشتند و اون رو به امام می گفتند و اشک از گونه ها جاری می کردند . اری حرم امام حسین (ع) همان محل صحنه نبرد امام و یارانش با یزیدیان بود همان جایی که عزیزان امام و حضرت زینب (س) را مظلومانه شهید کردند.

 داخل حرم مهم تر از همه مرقد شریف امام حسین علیه السلام است ولی قبر حضرت علی اکبر در پایین پای امام حسین که ضریح اقا را تبدیل به شش گوشه کرده و در فاصله چند متری از ان مزار شهدای کربلا و قدری ان طرف تر ضریح جناب حبیب بن مظاهر و ابراهیم مجاب و محل قتله گاه یعنی همان جایی که عمرسعد ملعون امام را به شهادت رساند هم از دیگر اماکنی است که همه زوار به زیارت ان می روند . تا موقع نماز مغرب و عشاء انجا در حرم ماندیم و نماز را به جماعت اقامه کردیم و برای صرف شام به هتل برگشتیم.

 بعد از شام هم طبق قرار قبلی همگی اماده رفتن به حرم حضرت ابوالفضل شدیم . وارد صحن که شدیم رفتیم مقابل تابلویی که زیارت نامه حضرت روی ان نوشته شده بود . کاروان های دیگری هم در صحن بودند که عده ای به سینه زنی و گروهی هم به نوحه و مرثیه خوانی مشغول بودند ولی ما بعد از خواندن زیارت نامه کارمتفاوتی انجام دادیم و ان این که حاج اقا میرسالاری گفتند : چون در ایام مبعث و ورود به ماه شعبان و نزدیک ایام ولادت حضرت امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل هستیم و در واقع در ایام شادی اهل بیت قرار داریم مناسب این است که مدیحه ثرایی کنیم تا اینکه ذکر مصیبت . و شروع کرد اشعاری را که در مدح حضرت عباس بود را با صدای بلند می خواند بجوری که عده ای دیگر هم امدند و گوش می دادند . صحنه جالبی بود ما مدیحه سرایی می کردیم و گروه های دیگر مرثیه خوانی .  بعد از ان رفتیم داخل فضای حرم و ضریح باب الحوایج اقا ابوالفضل العباس را در اغوش گرفتیم و حاجت خواستیم . لحظات استثنایی بود و واقعا نصیب هرکس که بشود حتما لذت و شیرینی ان را خواهد چشید . اخر شب به هتل باز گشتیم و استراحت کردیم و برای نماز صبح دوباره به حرم امام حسین (ع) مشرف شدیم .

طبق برنامه ای که از دیشب جناب مدیر کاروان مشخص کرده بودند صبح بعد از صرف صبحانه رفتیم برای زیارت دوره . یعنی رفتن به مقام صاحب الزمان در کنار رودخانه یا کانالی که بعضی اعتقاد داشتند شاید نمودی از نهر علقمه باشد و سپس رفتیم به تل زینبیه . انجا روحانی کاروان مرثیه ای که بیانگر انچه حضرت زینب از بالای ان تپه خاکی میدیدند یعنی صحنه جنگ و پرپر شدن عزیزان و رشادت برادرش امام حسین و در نهایت بشادت رسیدن تنها یادگار از خامس ال عبا را خواندند و شور معنوی خاصی بر فضا حاکم گشت . بعد از ان رفتیم به خیمه گاه یعنی انجایی که امام حسین در بدو ورود به کربلا در انجا رحل اقامت گزیدند و اهل بیت و اصحاب و زن و بچه و اطفال را در ان سکنی دادند . اری اینجا همان محلی بود که در عصر عاشورا خیمه ها را به اتش کشیدند و زنان و اطفال حرم رسول الله را اواره بیابان و خار مقیلان کردند . حاج اقا اینجا هم به ذکر سخنرانی و توسل و مرثیه سرایی پرداختند . و بعد از ان مدیر محترم کاروان اعلام کردند که برنامه گروهی ما در کربلا تمام شده و این یکی دو روز باقیمانده را می توانید هرجور که خودتان صلاح می دانید مدیریت کنید و به حرم ها بروید و احیانا خرید کنید و سوغاتی تهیه نمایید و روحانی هم دعوت و اهتمام به نماز اول وقت در حرم ها و شرکت در مجالس صبح حرم امام حسین (ع) و بعد از نماز مغرب و عشاء در حرم حضرت عباس را گوشزد می کرد . و این چند روز اقامت ما در کربلا به این منوال گذشت .

بعد الظهر چهار شنبه بنا به تاکید مدیر کاروان جناب اقای شالباف همه زایرین ساک ها و دست گیره های بزرگ خودشون رو اوردند در قسمت رزروشن هتل . و بازهم تنی چند از برادران مخلص و کاری حاضر در کاروان اثاث رو به پارکینگ ماشین ها منتقل کردند و در ماشین جاگیری نمودند که جا داره من همین جا از زحمات تک تک انها تشکر کنم .

 صبح روز بعد بلافاصله بعد از نماز صبح و قبل از صرف صبحانه از هتل خارج شدیم و به سمت پارکینگ اتوبوس ها حرکت کردیم و این یعنی پایان اقامت سه روزه در کربلای معلی .

سوار اتوبوس شدیم و هنگامی که از شهر خارج می شدیم جناب مدیر برنامه امروز رو توضیح دادند که ما اول به شهر سامراء و حرم عسکریین مشرف می شویم و بعد به حرم جناب سید محمد فرزند امام هادی (ع) و در نهایت به کاظمین میرویم .

در مسیر نزدیک شهر سامراء که رسیدیم باغ های میوه بسیاری را می دیدیم که باغبان ها محصولات شان اعم از انگور  زرد الو قیصی و سیب و دیگر محصولات باغی را برای فروش به کنار جاده اورده بودند و ما فقط می توانستیم تماشایشان کنیم و رد شویم چون امکان توقف اتوبوس ممکن نبود . از این مناظر زیبای طبیعت که گذشتیم وارد شهر خاموش و بی سر و صدای سامراء شدیم انگار شهر مخروبه بود و اثار عقب ماندگی و خرابی های ناشی از بمب گذاری های داخلی زیاد به چشم می خورد . ما را در محل توقف اتوبوس ها که تقریبا 700 متر با حرم فاصله داشت پیاده کردند و بقیه مسیر تا حرم را خیلی ها پیاده رفتند و البته ماشین های مخصوص افراد ناتوان و سالمند هم بود که بعضی با ان ماشین ها نزدیک حرم امدند . حاج اقا قبلا توضیح داده بودند که تشرف ما به حرم در درجه اول زیارت امامان معصوم دهم و یازدهم یعنی حضرت امام هادی (ع) و حضرت امام حسن عسکری (ع) می باشد ولی دو قبر شریف دیگر هم در این حرم وجود دارد که یکی مربوط به جناب نرجس خاتون مادر امام زمان (عج) و دیگری مربوط به جناب حکیمه خاتون عمه امام زمان (عج) یعنی همان کسی که موقع تولد امام زمان (عج) بنا به در خواست برادرش امام حسن عسکری در خانه ان حضرت بود و در واقع شاهد تولد منجی عالم بشریت گردید .

وارد صحن که شدیم کنار درب ورودی یک نمایشگاه عکس بود که عکس هایی از تخریب و جنایت بمب گزاران و هتک حرمت به حرم این امامان را به معرض نمایش گذاشته بود و البته عکس های جدید و قدیم دیگری را هم داشتند که در معرض فروش قرار داده بودند . و کمی ان طرف تر خیمه ای بود که همه زایرین را چای مهمان این دو امام می کردند . نکته جالب اینکه چون عراقی ها معمولا چای بسیار غلیظ و شیرین می خورند و ایرانی ها برعکس معمولا چای رقیق این برادران خادم هم برای رفاه حال زایرین دو تا کتری بزرگ چای داشتند یکی پر رنگ و غلیظ و دیگری کم رنگ و بسیار رقیق و هرکس که چای می خواست می پرسیدند : شای عراقی او ایرانی ؟ و هرکس هرچه می خواست دریغ نمی کردند .

از اینجا که گذشتیم به درب ورودی حرم رسیدیم . کنار درب ورودی کمی ان طرف تر چهار زیارت نامه مخصوص دو امام و ان دو بانوی مجلله به دیوار نصب شده بود و ما به اتفاق همه اعضاء کاروان انها را خواندیم و وارد حرم شدیم .

داخل حرم که رفتیم دیدیم یک ضریح چوبی که البته دور تا دور ان را پارچه مخمل زخیم کشیده بودند بر روی قبور امامان قرار دارد . همانجا لعنت دیگری به بمب گزاران و جمیع عوامل ان نثار کردیم و مشغول خواندن زیارت نامه و نماز شدیم و بعد از مفارقت از نماز دوباره کنار ضریح رفتیم و از پنجره هایی که برای ان تعبیه کرده بودند براحتی قبور امامان و ان دو بانوی برجسته را می دیدیم و درد و دل می کردیم ولی باز هم می گم که این جا هم شما مومنین را فراموش نکرده و برایتان دعا کردیم . از حرم بیرون امدیم و رفتیم به ان گوشه صحن که سرداب غیبت بود همان جایی که امام زمان (عج) وارد ان شدند و به اذن الهی از نظرها غایب گشتند . انجا را هم زیارت کردیم و حالا دیگه باید به سمت اتوبوس می رفتیم . کلا توقف ما از لحظه پیاده شدن تا سوارشدن دوباره به اتوبوس سه ساعت بیشتر طول نکشید و این واقعا برای زیارت این امامان خیلی کم بود ولی ما چاره ای جز این نداشتیم . تقریبا ساعت 11:30 بود که به سمت حرم سید محمد فرزند امام هادی علیه السلام راه افتادیم . انجا حرم بزرگ و باصفایی داشت و کنار ضریح حسابی خنک بود به نحوی که اصلا دوست نداشتیم بیایم بیرون . ولی قرار بود نهار را داخل یکی از ایوانهای حرم سید محمد  بخوریم هوا خیلی گرم بود هنگامی که همه اعضاء کاروان با هم  جمع شدیم و موکت پهن کردیم و دور هم سفره انداختیم یاد سفرهای خانوادگی و کاروانی خودمان در ایران افتادیم یک پیک نیک حسابی شده بود . جای شما خالی نهار را میل کردیم و عازم کاظمین شدیم. 

مسیر کاظمین جوری بود که باید از داخل شهر بغداد رد می شدیم فکر می کردیم خوب شد که پایتخت عراق را هم می بینیم و حتما خیلی بهتر از شهر های مخروبه ای بود که تا حالا دیده بودیم ولی وارد شهر که شدیم احساس کردیم وارد منطقه جنگی شدیم خیابان ها پر از سنگر و حفاظ های سیمانی قطور و بلند و نظامیانی که با وسیله های مخصوصی که به کلت کمری شباهت داشتند ماشین ها و محتویات ان را از بیرون کنترل و تفتیش می کردند و این کار مستلزم ایجاد ترافیک هم شده بود که قدری ما را معطل کرد و بعد از عبور از این شلوغی حاصل از ترافیک متوجه شدیم که باید از اتوبوس پیاده بشویم . اصلا متوجه خروج از بغداد و ورود به کاظمین نشدیم چون دیگه این دو شهر به هم وصل شده بودند . دقیقا مثل تهران و شهر ری یا مثل اهواز و کوت عبداله . 

در کاظمین هم مانند کربلا و نجف تقسیم اتاق و این مسایل کمی وقتمان را گرفت که خیلی زیاد نبود و البته ما هم دیگه عادت کرده بودیم . فاصله هتل تا حرم هم خیلی دور نبود و ما پیاده می رفتیم .

 از بلواری که انتهای ان به حرم می رسید دو گنبد طلایی رنگ مربوط به حرم امام موسی بن جعفر (ع) و امام نهم جواد الائمه (ع ) تمام نگاه ها را به سمت خود متوجه می کرد . کنار درب ورودی اذن دخول خواندیم و وارد صحن شدیم . به به چه صحن و سرای بزرگ و باشکوهی . امشب هم که مصادف با شب جمعه شده بود خیلی شلوغ بود . داخل حرم خیلی جالب بود دوتا ضریح در کنار هم مربوط به دوامام .یکی باب الحوایج امام هفتم موسی کاظم علیه السلام و دیگری امام جواد علیه السلام . نماز جماعت  را در صحن به جماعت خواندیم و برای صرف شام به هتل برگشتیم .

روحانی کاروان این قول رو داد که بعد از شام هم دوباره دست جمعی به حرم مشرف بشویم و زیارت نامه بخوانیم . هنگام شام سرمیز غذا خوری هم در این شب پایانی سفر که دیگه همه باهم اشنا شده بودند گفتگو و صحبت داغ شده بود اقای مدیر و روحانی کاروان به اتفاق چند نفری که کنارشان نشسته بودند صحبت می کردند و از اقای سواری که ان هم داستان های شنیدنی خاص خودش را دارد چیزهایی را از اداب و رسوم طایفه ایشان می پرسیدند که انهم با شیرینی خاصی توضیح می دادند .

در باره اقای سواری که گفتم داستانهای خاص خودش رو داره فقط این رو بگم که ایشان چون عرب زبان هستند و قاعدتا لهجه عربی دارند گه گاهی می خواستند به زبان شوشتری یا دزفولی صحبت کنند که خلاصه معرکه ای میشد که بیا و ببین و خودش که می خندید جذابیتش دوچندان می شد . یاد همشون بخیر

شب دوباره به حرم مشرف شدیم و قول تشرف به حرم برای نماز صبح را هم به شرط این که زود برگردیم و دیر نشه از مدیر کاروان گرفتیم و رفتیم و برای نماز صبح هم دوباره به حرم امامان علیهم السلام مشرف شدیم و بدون معطلی برگشتیم .

همه اتاقها را تخلیه کردیم و کلید ها را تحویل دادیم . اقای مدیر هم خیلی تاکید می کردند که کسی چیزی داخل اتاق ها جا نگذاره که دیگه امکان بدست اوردن ان تقریبا غیر ممکنه و ماهم همه حواسمان را جمع کردیم که چیزی جا نمانده باشه . صبحانه نخورده سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم و این هم یعنی پایان اقامت یک هفته ای ما در کشور عراق .

در میانه راه نرسیده به مرز اقای مدیر یادش امد که ای وای گوشی موبایلش داخل اتاق جا مانده . بنده خدا چندین بار تماس گرفت و هماهنگی کرد که بعدا بدستش برسانند ولی خودش هم می دانست که خیلی بعیده و دیگه چاره ای نبود .

حدود ساعت 2 بعدالظهر به مرز رسیدیم و پس از انجام امور روادید وارد مرز ایران شدیم . بعضی در همان مرز عراق وبعضی در مرز خودمان نماز ظهر و عصر را خواندند و حدود ساعت 4:30 سوار اتوبوس شدیم و مرز چزابه را به مقصد اهواز ترک کردیم .

حالا دیگه موقع این رسیده بود که همه سیم کارت های عراقی خودشون رو عوض کنند و سیم کارت های ایرانی را فعال کنند و بازار رد و بدل کردن شماره موبایل و شماره منزل و داد و خواست ادرس انقدر گرم بود که تا خود اهواز ادامه داشت . کنار پل پنجم جنب دانشگاه شهید چمران اهواز مستقبلین اماده بودند تا زوار وعزیزان خودشون رو در اغوش بگیرند و در واقع زایرین عتبات عالیات رو زیارت کنند . و این پایان سفر ما به عتبات عالیات بود .

من همانطور که گفتم این سفرنامه را برای یکی از زایرین نوشتم و قبل از تحویل انرا داخل اتوبوس برای همه خواندم که تقریبا اکثریت خوششان امد ولی اقای شالباف با اینکه تعریف کرد می گفت همه چیزش خوب بود فقد باید اخرش مصیبت موبایل من را هم می گفتی که من الان برای شما گفتم.

(((( اگه حالشو داشتید وخواندید نظر فراموش نشه خوشحال میشم نظراتتون رو در سایت ببینم ))))

من از همه زایرینی که در طول این سفر همکاری کردند تشکر می کنم از همه کسانی که در اتوبوس در امر توضیع غذا همکاری داشتند تا کسانی که پرچم کاروان رو می گرفتند و برادرانی که ساکهای سنگین دیگر زوار رو جابجا می کردند و کسانی که زحمت ترجمه رومی کشیدند از قبیل جناب سودانی و سایرین که معطلی های پیش امده را با سعه صدر تحمل می کردندو خلاصه از همه وهمه بابت زحمت هایی که کشیدند و همکاری هایی  که با این گروه 38 نفره داشتند تشکر می کنم و در پایان اسامی کلیه زایرین این سفر رو می نویسم تا اگر جزء بازدید کنندگان از وبلاگ بودند تجدید خاطره ای براشون باشه.

زهرا راجی شوشتری – محمد بقالان – عالیه ساجد – زهرا جعفر پور دزفولی – کوثر سواری – معصومه طرفی زاده – ابراهیم سواری – سید علی ابو خمیس موسوی – صبیحه اهل کوت – زهرا عطائئ قهفرخی – فرخنده صدیقی – حبیبه شاعر زاده – حسنه حزباوی – ندیمه حزباوی – سوید طاها زاده – فردوس سواری – کاظم جلالی – عباس سواری – فوزیه طرفی – علی میاحی – الهام کردانی – لطیفه سیاحی پور – بنیه سهیمی – توفیق جدهانی – سیده مریم هاشمی جمعه – زینب جدهانی – دنیا کرم پور – فریده غافلی -علی کرم پور – فاطمه باران گر – سید هادی حسینی – بیگم حاجی هاشمی – فوزیه سودانی – کلثوم دغاغله – فخری دلفی – امل دلفی ام الطمیر – بدریه دلفی – سید محمود میرسالاری – عبدالرضا شالباف.   

                                                                                               www.mirsalari.ir

 

 

السلام علیک یا ابا صالح المهدی

باسلام به همه دوستان اشنایان بستگان فامیل وهمه بینندگان و خوانندگان محترم

در ابتدا میلاد خجسته حضرت بقیه الله را به همه منتظران ظهور تبریک و تهنیت میگویم

دوستان عزیز من از اینکه شروع مجدد وبلاگ و خدمت رسانی به شما مصادف با ایام پرخیر و برکت شعبان و بویژه نیمه این ماه شریف شد بینهایت مسرورم و امیدوارم بتوانم بیش از پیش در خدمت شما باشم.البته همینجا عرض کنم چون بجهت تبلیغ ایام ماه مبارک رمضان به خارج از قم میروم و عملا به اینترنت خانگی دسترسی ندارم لذا در طول این ماه هم توفیق خدمت رسانی را ندارم.ولی انشالله جبران خواهم نمود.

سرمایه گزاری با حداقل سرمایه

سلام دوستان.من مطلبی رو در تبلیغات یک از روزنامه های رسمی در بخش اگهی ها دیدم . عبارتی با این مضمون : فروش خودرو پراید با پیش پرداخت  3830000و60 قسط یکصدو ده هزار تومانی. تحویل فوری سند بنام قابل فروش و واگذاری بدون ضامن.تاملی در باره اش کردم و راهی برای ایجاد سرمایه از ان به ذهنم رسید که پیش خودم تصمیم گرفتم اون رو با شما مطرح کنم و چنانچه نظراتم خوب بود عمل کنیم و الا اشکالاتش رو بهم بگید.البته برای اینکه از گفتار من خسته نشید من طرح و پیشنهاد خودم رو در قالب یک داستان براتون میگم شاید جذابیت خوندنش بیشتر به چشم بیاد و به این ترتیب شما اصل موضوع رو خودتون برداشت خواهید کرد.و اما داستان:

ادامه مطلب »

شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام در ماه صفر

شهادت امام حسن مجتبی را به محضر همه دوست داران و ارادتمندان وشیعیان ائمه طاهرین بالاخص شما خوانندگان محترم تسلیت عرض میکنم و توجه شما را به مختصری در باب ایام شهادت ان حضرت جلب میکنم. ادامه مطلب »

هفتم ماه صفر ولادت امام هفتم

باسلام میلاد باسعادت هفتمین اختر تابناک اسمان امامت و ولایت حضرت امام موسی کاظم علیه السلام را به همه شیعیان و بخصوص شما خوانندگان محترم تبریک و تهنیت عرض میکنم .وتوجه شما را به مروری بر گوشه ای از زندگانی ان امام در خصوص ولادت و ذکر مناقب ایشان جلب میکنم. ادامه مطلب »

میلاد امام محمد باقر علیه السلام سوم ماه صفر

روز سوم صفر میلاد امام محمد باقر علیه السلام را به همه شما خوانندگان محترم تبریک و تهنیت عرض میکنم و توجه شما را به خواندن مطلبی در این خصوص جلب میکنم.

بدانکه ولادت باسعادت آن حضرت روز سوم ماه صفر یا در غره رجب سال 57 در مدینه منوره بوده است و ان حضرت در واقعه کربلا حضور داشت و در ان وقت چهار سال از سن مبارکش گذشته بود.

مادر بزرگوارش حضرت فاطمه دختر امام حسن مجتبی علیه السلام بود که او را ام عبدالله می گفتند وان حضرت ابن الخیرتین و علوی بین علویین بود.

اسم شریف آن حضرت محمد و کنیت آن جناب ابوجعفر و و القاب شریفه اش باقر و شاکر و هادی است و مشهورترین لقبهای ان حضرت باقر است و این لقبی است که حضرت رسالت صلی اللهم علیه و آله و سلم ان جناب را به ان ملقب فرموده.

چنانچه بر روایت سفینه از جابر بن عبدالله منقول است که حضرت رسول صلی الله علیه و اله و سلم بمن فرمود ای جابر امید است که تو در دنیا بمانی تا ملاقات کنی فرزندی از من که از اولاد حسین خواهد بود که او را محمد نامند یبقر علم الدین بقرا یعنی او می شکافد علم دین را شکافتنی. پس هرگاه او را ملاقات کردی سلام مرا به او برسان.

…پس جابر ابن عبد الله ره ان حضرت را در یکی از کوچه های مدینه بدید و گفت : ای پسر تو کیستی؟ فرمود: محمد ابن علی ابن الحسین بن علی بن ابیطالب هستم.جابر گفت ای پسرک با من رو کن ان حضرت بدو رو کرده گفت روی وا پس کن چنان کرد.(جابر) عرض کرد: سوگند به پروردگار کعبه که این شمایل و خصال  رسول خدا صلی الله علیه و اله است ای فرزند رسول خدایت سلام رسانید(رسول خدا به تو سلام رساند)و فرمود مادام که اسمان و زمین بر جای باشد سلام بر رسول خدای باد و بر تو باد ای جابر که تبلیغ سلام ان حضرت نمودی انگاه جابر به ان حضرت عرض کرد: یا باقر انت الباقر حقا انت الذی تبقر العلم بقرا

بر گرفته از کتاب منتهی الامال مرحوم حاج شیخ عباس قمی (ره) صفحات 173 تا 175

ماه صفر و واقعه اولین روز

ماه صفر دومین ماه از ماهای دوازده گانه قمری است که در ان مصیبتهای زیادی بر بر اهل بیت پیغمبر وارد شد.

اولین رخداد در این زمینه ورود کاروان اسراء اهل بیت به سرپرستی حضرت امام زین العابدین علیه السلام و عمه بزرگوارشان یعنی بلاکش دوران حضرت زینب سلام الله علیها به سرزمین شام بود.

بعد از ان نبرد خونین وجنگ نابرابر و بدور از چشم همگان پس از به خاک و خون کشیدن فرزندان رسول خدا و خامس ال عبا وتمامی مردان از یاران و بنی هاشم بجز امام سجاد علیه السلام با تبلیغات وسیع و گسترده در مرکز حکومت ان زمان (شام ) و دیگر شهرهای زیر سلطه مانند کوفه و… ماهیت این نبرد نابرابر و ریختن خون بهترین انسان و امام برحق حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام را بگونه ای وانمود کردند که ای مردم به فرزندان خود افتخار کنید که اینان از جنگی باز میگردند که در ان با کسانی که از دین رسول خدا خروج کرده بوده بودند فائق امده و اماده ورود به شهر میباشند جشن و شادی و هلهله و لباس نو و طبل و هرانچه اسباب شور و نشاط است مهیا کردند .اما بشنوید از ان طرف که سرهای مقدس شهدای کربلا و در راس ان سر نازنین و مقدس امام خسین علیه السلام بود که بر بالای نیزه نظاره گر اطفال و کودکان بی پناه و زنان مصیبت زده و هراسان باکوله باری از غم و اندوه و ماتم بود که در استانه ورود به شهر شام بودند.

اری مردم را برای تماشای اسراء ال رسول به دروازه شهر و مجلس یزید دعوت کردند اری مردم به تماشا امدند به تصور اینکه اینان از دین رسول الله خوج کردند غافل از اینکه اینان خود از اهل بیت رسول الله و خود قران ناطق اند.

اری در این روز ایشان را از دروازه ساعات وارد کردند و به مرکز دارو الخلافه که همکنون در داخل مسجد جامع دمشق واقع شده بردند . همانجایی که با چوب خیزران جسارت بر لب و دندان عزیز فاطمه نمودند و این لحظات بسیار بر حضرت امام سجاد و زینب کبری گران امد بجوری که وقتی از امام سجاد سوال میکنند که اقا کدام مصیبت از همه برشما بیشتر سخت و جانگداز تر بود سه مرتبه فرموده باشند الشام الشام الشام. و شاعر خوش زوق چه زیبا سرود که:

کرببلا و کوفه شد سخت به عترتت ولی                        هیچکجا به سختی شام بلا نمی شود

انشالله خدا قسمتتان کند به سوریه و محل نشستن اهل بیت پیغمبر در مسجد جامع دمشق که با سنگ سفید مرمر و چند سنتی بلند تر از کف مسجد نمایان شده مشرف شوید و از نزدیک در ان فضاناله بزنید.این تصاویر مربوط به یکی از سفرهای این حقیر به شهر شام یا همان سوریه کنونی است که از نظرتان میگذرد.التماس دعا

 

 

محرم1433

سلام دوستان

من امسال هم طبق سنوات گذشته دهه اول محرم را به روستای خودمان ابلشکر علیا که در فاصله حدود بیست و پنج کیلومتری شهرستان باغملک و تقریبا 120 کیلومتری مرکز استان (اهواز) میباشد رفتم و در واقع ادای دین در ان منطقه نمودم.

جمعیت روستا با توجه به کمبود اب در منطقه و عدم کارایی از زمینها برای کشت پرسود اغلب جوانان را راهی شهرها نمود بطوری که کمبود جوانان ساکن در روستا کاملا مشهود است.ولی اغلب همین جوانان و سایر اقوام دوست میدارند اکثر مراسمات دینی و سنتی را در روستا انجام دهند لذا ایام تاسوعا و عاشورا روستا و مسجد ان که تقریبا در مرکز روستا قرار دارد بقدری شلوغ میشود که متولیان امر را بر ان داشته تا بفکر توسعه فضای داخلی مسجد باشند.

الغرض امسال هم مراسمات با شکوه هرچه تمام تر برگزار شد.

از روزهای اول محرم اعلام کردیم تمام کسانی که نذر برای امام حسین علیه السلام یا سایر از اهل بیت و یاران ایشان دارند به مسولین امر اطلاع دهند تا نسبت به ساماندهی ان اقدامات لازم صورت پذیرد.البته در این راستا بعضی از فامیل هم که در شهرهای اهواز و سایر جاها سکونت دارند نذورات خودرا به اینجا اوردند و بحمداله امسال انقدر اهداء نذورات زیاد بود که تدارک نهار ظهر عاشورا بسیار پر رونقتر از سالهلی گذشته شکل گرفت بجوری که غذا برای حدود 800 نفر پخت شد جای همه شما بر سر سفره امام حسین (ع) خالی بود . برنج وخورشت سبزی با کیفیت بسیار بالا که تحسین همگان را در پی داشت.

ادامه مطالب را از زبان تصاویر و کلیپ ببینید شاید جذابتر باشه.سینه زنی 1

.التماس دعا

 

کجایید ای شهیدان خدایی

سلام دوستان

من هفته گذشته راهی یک سفر بسیار جالب و اموزنده به جنوب ایران شدم که فکر میکنم تعریف اون خالی ازلطف نباشه.امیدوارم حوصله کنید و تا پایان همراه ما باشید.

داستان از اینجا شروع میشه که من برای انجام کاری رفته بودم دفتر تبلیغات.در حین اینکه پی گیر کار خودم بودم مسول اعزام مبلغ رو دیدم و مشغول احوال پرسی شدیم .در اثنای این خوش و بش ایشان پیشنهاد داد که راستی سید یک برنامه اعزام کاروان راهیان نور به منطقه عملیاتی جنوب هست اگه مایل هستی بیا همراهیشون کن.منم که حقیقتش تا حالا به این منظور مسافرت نکرده بودم و دوست داشتم برم و از نزدیک اون صحنه ها و مناطق عملیاتی و محل رشادت دلیرمردان و رزمندگان 8سال دفاع مقدس  رو ببینم خیلی زود قبول کردم .

وقتی بحث رفتن جدی شد گفت که ولی سید اعزام از استان چهارمحال بختیاریه. ولی من چون علاقه زیادی داشتم این حرف من رو از رفتن منصرف نکرد فقط پرسیدم اقا مسیرش از کدوم طرفه باید از کجا و کدوم استانها عبور کنم ؟خلاصه فهمیدم که باید نهایتا به شهرکرد برم .

تاریخ اعزام شنبه هفته گذشته یعنی 23مهر تا بیست و پنجم بمدت 3 روز بود و من میبایست صبح شنبه اونجا می بودم.این بود که از 5 شنبه بعد ظهر به اتفاق خانواده راهی اصفهان و یا بهتر بگم شاهین شهر شدم چون فکرش رو کرده بودم من که باید از این مسیر به شهرکرد برم و حالا که مصادف با 5شنبه و جمعه شده خوبه خانواده رو هم ببرم تا اونجا دیدو بازدید فامیل.خلاصه شب رو شاهین شهر استراحت کردیم و فردا صبح با صاحب خانه مقداری کار خدماتی درون منزل انجام دادیم و بعدش به دستور عیالات مربوطه راهی بازار شدیم. وقتی برگشتیم حدود ساعت 11 بود و کم کم باید فکر بلیط برگشت برای خانواده میشدم. با تماس با اژانس بلیط تهیه کردیم و بعدش هم رفتیم بلیط ها رو تحویل گرفتیم.

اما بشنو از از اینجا کا مسول فروش بلیط از همه مسافرین شماره تماس میگرفت و من هم موقع خرید بلیط شماره تماس دادم سر ساعت مقرر که باید میرسیدیم ترمینال متاسفانه حدود 10 دقیقه دیر رسیدیم داخل محوطه ترمینال بودم که گوشی زنگ خورد گفت کجایی گفتم داخل ترمینال گفت اقا اتوبوس رفت.حدود30ثانیه بعدش رسیدم در گیشه بلیط فروشی بهش گفتم اقا پس چرا زودتر تماس نگرفتی گفت مگه ما باید به تمام مسافرین زنگ بزنیم؟ بهش گفتم نه ولی شما که الان تماس گرفتی برای چی بود؟ و در واقع هیچ اثری بر تماس شما مترتب نیست چرا که اتوبوس رفته و این اطلاع رسانی شما مبنی بر رفتن اتوبوس نه گره از کار مشتری باز میکنه و نه اثری برای شما داره که بابتش هزینه کردی بنابراین صرفا جهت اطلاع عرض میکنم اولا اینکه ما هیچ اعتراضی نسبت به رفتن اتوبوس نداریم و اگر شما تماس نمی گرفتی هم کاری نداشتیم اما حالا که  تماس گرفتید بهتر بود زمانی این کار رو می کردید  که نفعی بحال ما داشته باشه. بحرحال ایشان جواب منطقی نداشت که بده و نهایتا  ما اون بلیط ها رو بدون هیچ حرف دیگه ای پس دادیم و فقط 50 درصد از اصل پول رو پس گرفتیم.اون که دید ما هیچ اعتراضی نکردیم گفت حالا بیا با یه اتوبوس دیگه که البته قیمتش دقیقا دو برابر اتوبوس قبلی بود مسافرهات رو بفرستم که من قبول نکردم. محترمانه خداحافظی کردیم و رفتیم سر جاده کمربندی پلیس راه اونجا که اتوبوسها می ایستن ساعت بزنن. اولین اتوبوسی که امد و اتوبوس شیکی هم بود خوشبختانه صندلی خالی داشت و مسافرین برجای مانده از اتوبوس سابق سوار شدن.خداحافظی کردیم و اونا بسمت قم و من بسمت شهرکرد یعنی در دو مسیر کاملا مخالف حرکت کردیم.

خوب تقریبا داستان ما از اینجا شروع میشه که من بسمت شهرکرد حرکت کردم و خلاصه بعد از گذر از شهر زیبای اصفهان و بعد از حدود 2ساعت رسیدم اول شهرکرد.ساعت هم حدودا 10 شب بود طبق ادرسی که داشتم رفتم تا به میدان بسیج رسیدم ادرسی که من داشتم نوشته بود مهمانسرا در میدان بسیج . وقتی  رفتم میدان بسیج پرسیدم گفتن یکم برو جلوتر اونجاست .رفتم دیدم یک ساختمان بسیار مجلل با تابلوی مهمانسرای جهانگردی شهرکرد اومد جلوی چشمهام منم با ماشین رفتم داخل و ماشین رو پارک کردم و رفتم داخل ساختمان .عجب جایی بود خیلی عالی .دیدم کسی نیست گشتم تا اتاق مدیریت رو پیدا کردم رفتم و خودم رو معرفی کردم اونها هم خیلی تحویل گرفتن اما بعد از کمی که خودم رو بیشتر معرفی کردم و گفتم از کجا و برای چه کاری امدم گویا متوجه شدن من اون ادم مورد نظر اونا نیستم گفتن حاج اقا کسی برای اومدن شما به اینجا و رزرو اتاق با ما هماهنگی نکرده خلاصه با تماسهایی که با مرکز گرفتم معلوم شد که نخیر فایده نداره و باید جای به اون خوبی رو ترک کنم.اره دیگه چاره ای نبود خدا حافظی و عذرخواهی و گرفتن ادرس جدید که تقریبا توی همون خیابون بود رو با هم انجام دادم و رفتم بسمت مکان جدید…

خداییش فکرکنم شما هم خسته شدید منم که  خسته شدم  فعلا دیگه وقت ندارم بنویسم فکر کنم تا همین جا بس باشه اگه حال و فرصتش رو داشتم بقیه اش رو بعدا براتون مینویسم اگرهم که نه دیگه به همین مقدار بسنده میکنم.البته اگه قرار شد براتون تعریف کنم حتما عکسهای منطقه عملیاتی روکه با حجمهای کم گرفتم رو  حتما براتون میگذارم                               بدرود…