خاطره ی سفر به عتبات عالیات از زبان یک زائر

01

001

به نام خدا

سفرنامه عتبات عالیات

مقدمه

در این پست می خواهم خاطرات سفر به عتبات عالیات، که در معیت زوار محترم خوزستانی در دیماه نود و دو به انجام رساندم را به صورت نوشته و تصویر در اختیار شما خوانندگان و زائرینی که قول این مطلب را به ایشان داده بودم، قرار دهم. همانگونه که در تیتر مطلب هم یاد آوری کردم این خاطرات و در واقع گزارش سفر را از زبان یک زائر نوشته ام و چنانچه در متن، از عناوینی مانند حاج آقا یا روحانی کاروان نام می برم قبلا شما را در جریان این مهم قرار داده باشم.

امیدوارم با درج این مطلب توانسته باشم مجموعه ی اتفاقات این سفر را در ذهن شما مجسم نمایم و اگر تا کنون به عتبات عالیات مشرف نشده اید با خواندن این نوشته بتوانید اطلاعات خوبی را در این زمینه به دست آورید.

سفر به عتبات عالیات ۱۹/ دی­ماه /۹۲

زائرین و مشتاقان زیارت عتبات عالیات هر کدام به صورت انفرادی و یا به همراه خانواده های خود با واسطه و یا بدون واسطه به آژانس مسافرتی (مادر) اهواز مراجعه کرده که پس از مراحل ثبت نام، قرار شد همه ی زائرین در صبحگاه پنج شنبه ۱۹/ دی­ماه/۹۲ حدود ساعت 04:00 بامداد در مسجد اعظم اهواز ( جنب حوزه علمیه امام خمینی (ره) ) آماده تشرف به عتبات عالیات باشند.

عده ای با شور و شوق فراوان حتی ساعتی قبل از وقت مقرر در آنجا حاضر شده و عده ای هم بخاطر بعد مسافت و موارد دیگر، کمی دیر تر آمدند که متاسفانه به علت عدم هماهنگی، درب مسجد باز نبود و هوای سرد و مه آلود زمستانی در سحرگاه نیز بیش از پیش عرصه را بر همه تنگ کرده بود. ( که امیدواریم با پیگیری مسئولین، این مشکل برای سایر زوار مرتفع گردد).

با آمدن اتوبوس، همه آماده ی رفتن شدیم، در حالی که تقریبا آشنایی اولیه بین زوار هنوز شکل نگرفته بود. کم کم متوجه شدیم مدیر کاروان ما در این سفر جناب آقای سید ابوالحسن جعفری موسوی و روحانی کاروان جناب آقای سید محمود میرسالاری ( طلبه ی اعزامی از شهرستان قم ) می باشند. حدود ساعت 05:00 در حالی که هنوز ۴۵ دقیقه به اذان صبح مانده بود همه سوار اتوبوس شدیم و شهر اهواز را به مقصد مرز چزابه ترک کردیم. مدیر کاروان اعلام کردند نماز صبح را در مسیر خواهیم خواند. نزدیکی های اذان صبح به منطقه ی کوت رسیدیم و نماز صبح را در یکی از مساجد آنجا به امامت حاج آقا اقامه کردیم و راهی مرز شدیم. مه صبحگاهی دید راننده را به کمتر از ده متر تقلیل داده بود و ما مجبور شدیم به خاطر ایمنی بیشتر، مسیر یک ساعته تا مرز را کمی دیر تر طی کنیم. در طول مسیر روحانی کاروان ضمن خوش آمد گویی و آرزوی سفری خوش و معنوی ، دعای سفر را با استفاده از بلند گوی ماشین خواندند و همه زوار آن را برای خود زمزمه کردند.

حدود ساعت 07:00 به مرز چزابه رسیدیم و وارد سالن شدیم. هنوز خبری از مامورین و کادر اداری نبود. در این فرصت، زوار به صورت خود جوش مواد خوراکی و صبحانه ی همراه خود را از درون کیف دستی ها خارج کرده و همه مشغول خوردن صبحانه شدیم. فضای بسیار جالبی بود، با اینکه هنوز بین اعضاء کاروان آشنایی چندانی وجود نداشت ولی حس همدلی و برادری بین زوار امام حسین علیه السلام موج می زد، به گونه ای که هرکس دوست داشت دیگری را بر سر سفره ی خود مهمان کند… و این امر نوید یک سفر بیاد ماندنی را برای کاروان ما می داد.

بعد از صرف صبحانه حالا دیگر مامورین ممهور کردن گذرنامه هم آمده بودند و طبق لیست اسامی، مهر خروج از ایران را در گذرنامه هایمان درج کردند و ما مرز ایران را به مقصد مرز عراق ترک کردیم. فاصله مرز ایران تا مرز عراق که حدودا ۵۰۰ متر بود را با مینی بوس طی کردیم. در آنجا مامورین عراقی ما را در یک صف قرار دادند و گفتند باید تمام کیف های بزرگ و کوچک خود را در یک صف و جدای از خود قرار دهید و ضمنا اگر کسی مواد مخدر ( به هر علتی حتی برای مصارف دارویی ) به همراه دارد باید آن را تحویل دهد والا در صورت مشاهده، به مجازات حبس محکوم خواهد شد.

بعد از اینکه کیف ها را در یک ردیف قرار دادیم مشاهده کردیم برای تفتیش کیف ها از یک سگ تعلیمی استفاده می کنند. این سگ هم چندین و چند مرتبه دور کیف ها چرخ می خورد و متاسفانه گاهی هم پوزه اش را به کیف ها می زد که همه ناراحت نجس شدن کیف هایمان بودیم و البته چاره ای هم نداشتیم.

به هر کیفیتی بود این مرحله را پشت سر گذاشتیم و در سالن عراقی پس از آن که مهر ورود به کشور عراق را در گذرنامه هایمان درج کردند آماده­ی خروج از مرز به سمت شهرهای زیارتی کشور عراق شدیم. نا گفته نماند که مجموعه ی امور روادید تا ساعت 10:00 صبح طول کشید. در این هنگام سوار اتوبوس عراقی شدیم و به راه افتادیم. با توجه به این که زائرین از دیشب در تدارک سفر بوده و از نیمه های شب به محل تجمع کاروان در جنب مسجد اعظم اهواز آمده بودند و در طول مسیر تا مرز ایران و سپس، ورود به مرز عراق و انجام روادید، تقریبا همه خسته شده بودیم، پیش خود می گفتیم: خدا کند روحانی و مدیر کاروان کاری به کارمان نداشته باشند که اصلا حال و حوصله ی حرف گوش کردن را نداریم و دیدیم که الحمد لله آنها هم اصلا صحبتی به میان نیاوردند و تقریبا همه برای چند ساعتی درون اتوبوس به خواب رفتیم، تا اینکه برای اداء فریضه ی ظهر و عصر و صرف نهار در یکی از ایستگاه های بین راهی متوقف شدیم. نماز را به جماعت خواندیم ولی برای صرف غذا نماندیم و سوار ماشین شدیم. مدیر محترم کاروان قبلا غذاهای بسته بندی شده و مخلفات آن را به داخل ماشین آورده بودند و بعد از حرکت اتوبوس با کمک تنی چند از برادران آن ها را بین زوار تقسیم کردند. در این فاصله که مشغول خوردن نهار بودیم، از شیشه های اتوبوس فضای بیرون و روستاها و شهرهای سر راهی را می دیدیم. خانه های خشتی و گلی و جاده های ناهموار و زمین های کشت نشده، همه بیان از فقر امکانات در کشور عراق داشت که ما آن ها را به عینه از نظر می گذراندیم. یکی دوساعتی را به همین منوال گذراندیم تا در توقف گاه بعدی به مدت ده دقیقه برای استراحت مختصر ایستادیم. بعد از اینکه همه سوار اتوبوس شدیم و اتوبوس حرکت کرد، آقای جعفری (مدیر) اعلام کردند: تقریبا دوساعت دیگر به نجف اشرف خواهیم رسید. با شنیدن این کلام همه خوشحال شدیم که بالاخره چند ساعت دیگر به شهر نجف اشرف می رسیم و می توانیم به زیارت حرم آقا امیر المومنین علیه السلام برویم.

در این موقع روحانی کاروان هم میکروفن را در اختیار گرفتند و در باره ی فضایل حضرت علی علیه السلام و نکاتی که به مسایل شرعی و فرهنگی سفر مربوط می شد را بیان کردند.

حالا دیگر به ابتداء شهر نجف اشرف رسیدیم. روحانی کاروان دعای ورود به شهر نجف اشرف و ترجمه ی آن را خواندند و ما آن را برای خود زمزمه کردیم.

هتل ما در شهر نجف اشرف قصر آیه بود. حدوداً موقع اذان مغرب به آنجا رسیدیم. پس از تقسیم اتاق ها اعلام کردند: بعد از استراحت مختصر به رستوران هتل می رویم و پس از صرف شام به حرم مطهر مشرف می شویم. ساعتی بعد همه به لابی هتل آمدیم و با مینی بوس، مسیر هتل تا حرم که کمی هم طولانی بود را طی کردیم و در شارع الرسول از سمت باب القبله به سمت حرم حضرت علی علیه السلام رفتیم. وقتی چشمانمان به گنبد و بارگاه ملکوتی مولای متقیان امیرالمومنین علی علیه السلام افتاد بی اختیار صلوات فرستادیم. در هنگامی که به سمت حرم مشغول پیاده روی بودیم حاج آقا کلمات تهلیل و الله اکبر را می گفتند و همه تکرار می کردیم تا اینکه به درب حرم رسیدیم. شور و شوق بسیار زیادی در بین همه ی زائرین به چشم می خورد. حالا دیگر باورمان شده بود که در جوار حرم مولایمان امیر المومنین علیه السلام هستیم.

همه دستجمعی به همراه حاج آقا میرسالاری اذن دخول خواندیم و وارد فضای صحن حرم شدیم. در آنجا ابتداء نماز جماعت را به امامت حاج آقا اقامه کردیم و با همراهی ایشان، زیارت امین الله را هم زمزمه کردیم. مدیر کاروان ساعتی را برای برگشت مشخص کردند و ما مشتاقانه روانه ی ضریح مطهر شدیم. فضای معنوی بسیار خوبی حاکم بود که تقریبا وصف نشدنی است. و ما امیدواریم تجربه ی قرار گرفتن در آن فضا نسیب همه ی علاقه مندان شود. در آن فضای معنوی ضریح امام را در آغوش گرفتیم و بر آن بوسه زدیم و زیارت کردیم و پس از آن نماز زیارت را هم خواندیم. حالا کم کم زمان برگشت به هتل فرا رسیده بود و ما هم به همان محلی که قرار گذاشته بودیم رفتیم و پس از جمع شدن همه­ی زائرین، به هتل رفتیم. ساعت 23:30 به هتل رسیدیم و به استراحت پرداختیم. صبح روز جمعه ساعتی قبل از اذان صبح یعنی حدود ساعت 05:00 مدیر کاروان درب تک تک اتاق ها را می­زد و ما از خواب بیدار شدیم و دوباره به حرم مشرف شدیم. موقع برگشت، مدیر محترم کاروان اعلام کردند: امروز صبح به علت برگزاری و شرکت مدیر و روحانی در جلسات حج و زیارت، وقت برای زائرین محترم تا موقع صرف نهار آزاد، و در اختیار خود زوار می باشد.

بعد از صرف صبحانه حدود ساعت 09:00 به همراه تعدادی از زائرین به قصد زیارت و البته کمی هم خرید، از هتل خارج شدیم و دیدیم که هوا بارانی است و کوچه ها و خیابان ها به علّت نبود سیستم فاضلاب کشی دچار آب گرفتگی سطح معابر می باشند ولی عشق به زیارت و اینکه فقط همین امروز صبح را به عنوان وقت آزاد برای ما در نظر گرفته بودند، مشکلات عبور و مرور را نادیده گرفتیم و روانه­ی حرم و بازار های اطراف آن شدیم. موقع نماز ظهر و عصر همه به حرم آمده و پس از اقامه­ی نماز به هتل برگشتیم.

هنگام صرف نهار مدیر کاروان اعلام کردند: راس ساعت 14:30 همه آماده رفتن به اماکن مقدسه می شویم. روحانی کاروان هم متذکر شدند که به همین منظور، همه با طهارت و وضو باشند.

در ساعت مقرر به لابی هتل آمدیم و با راهنمایی آقای جعفری سوار اتوبوس شدیم. روحانی کاروان، حاج آقا میرسالاری توضیحاتی را پیرامون برنامه های امروز بعد الظهر و تشرف به مکان های مقدسه ی پیش رو را دادند که خلاصه ی آن عبارت بود از: رفتن به مسجد حنانه، مرقد کمیل ابن زیاد نخعی و مسجد بزرگ سهله.

ابتدا به مسجد حنّانه و پس از آن به زیارت مرقد کمیل ابن زیاد و در نهایت به مسجد بزرگ سهله رفتیم که اعمال و نماز های متعددی داشت. آن ها را به جا آوردیم و نماز مغرب و عشا را هم در مسجد سهله که حاج آقا ضمن بیان حدیثی بسیار با فضیلت بر شمردند اقامه کردیم و به هتل برگشتیم. البته این را هم از قلم نیندازیم که در همه­ی این سوار و پیاده شدن­ها، آقای جعفری آمار مسافران را می­گرفتند که خدای نکرده کسی جا نماند.

بعد از رسیدن به هتل و کمی استراحت همه برای صرف شام به رستوران رفتیم. در هنگام صرف شام حاج آقا متذکر شدند که امشب، شب شهادت امام حسن عسکری علیه السلام است و خوب است امشب دوباره به حرم برویم. عده ای اعلام آمادگی کردند و عده ای هم به علت خستگی زیاد ترجیح دادند استراحت کنند و برای نماز صبح به حرم مشرف شوند. خلاصه ما ساعت 20:30 آماده رفتن به حرم بودیم. تعداد ما ده نفر بود که راننده در ابتداء کمی ناراحت شد از اینکه با این تعداد کم به سمت حرم حرکت کند و البته نمیدانم برای او چه فرقی می کرد ، چون بالاخره او تحت اجاره ی شرکت بود و پولش را می­گرفت. در هر صورت سوار مینی­بوس شدیم و به سمت حرم راه افتادیم و خوشحال از اینکه در این فرصت اندک دوباره به زیارت حرم مولایمان علی علیه السلام مشرّف می شویم.

در بین راه مدیر و روحانی بر سر این که چه ساعتی را برای برگشت به زائرین اعلام کنند، مشغول مشورت بودند که یک دفعه راننده ترمز شدیدی گرفت و همه ی مسافرین به جلو پرتاب شدند. در بین مسافرین دوکودک خورد سال و یک خانم مسن ( به نام خانم خمیسی ) حضور داشتند. خدا رحم کرد و آن دو کودک آسیبی ندیدند ولی خانم خمیسی که از این به بعد با نام بی بی خانم از او یاد خواهیم کرد دچار حادثه شدند و به لحاظ اینکه در صندلی جلو پشت سر راننده و در مقابل میله ی مینی بوس نشسته بودند با برخود به میله و عصایی که در دست داشتند، پهلویشان آسیب دید به نحوی که اظهار ناراحتی می کرد. بلافاصله همه دور آن جمع شدیم و هرکس سعی می کرد به ایشان کمک کند. همین جا عرض کنم ترمز شدید ماشین بخاطر سهل انگاری یک کودک پنج، شش ساله بود که به صورت ناگهانی جلوی ماشین سبز شده بود. خدا رحم کرد که ماشین با او برخورد نکرد و الا خدا می داند که چه می شد.

بهر حال بی بی خانم فشارشان از حد نرمال پایین رفت و تصمیم بر این شد که از رفتن به حرم منصرف شویم و ایشان را به بیمارستان و بخش اورژانس منتقل کنیم. با توافق همه، مسیر درمانگاه را در پیش گرفتیم. درمانگاه اول به دلیل کمبود امکانات از پذیرش بیمار امتناع ورزید و ما مجبور شدیم به بیمارستان یا همان مستشفی شبانه روزی بعثه برویم. با کمک چند نفر از زائرین، بی بی خانم از ماشین پیاده شدند و به بیمارستان منتقل گشتند و بقیه، از جمله خانم آقای دیانت که دو کودک خود را به همراه داشت با تنی چند از زائرین در مینی بوس ماندند. ماندن بی بی خانم در بیمارستان کمی طول کشید ولی بالاخره با آمدن آقای دیانت متوجه شدیم که بی بی خانم به حمدالله مشکل خاصی ندارند. ( البته دکتر پس از اعلام این مطلب گفتند: برای اطمینان بیشتر و گرفتن یک عکس می توانید بیمار را به بیمارستان مجهز تری منتقل نمایید که مدیر کاروان به همراه یکی از بستگان بیمار برای پیگیری موضوع راهی آن بیمارستان شدند و ما با بقیه زائرین به همراه روحانی کاروان به هتل برگشتیم ). همه برای بهبودی و سلامتی بی بی خانم دعا کردیم و از خداوند خواستیم که سلامتی کامل ایشان را هرچه سریع تر به وی باز گرداند.

صبح روز شنبه، طبق اعلام قبلی مدیر کاروان، رفتن به شهر کوفه را در برنامه ی خود داشتیم. بعد از صرف صبحانه ساعت 08:30 دقیقه سوار ماشین شدیم و روحانی کاروان برنامه ی سفر امروزمان را رفتن به شهر کوفه و دیدار از اماکن زیارتی آن شهر بیان کردند. شهر کوفه در فاصله ی تقریبا ده کیلومتری از نجف اشرف قرار داشت که ما به خاطر مجاورت این دوشهر، متوجه خروج از نجف و ورود به کوفه نشدیم.

وقتی از ماشین پیاده شدیم اول به زیارت آرامگاه میثم تمار یکی از اصحاب و یاران با وفای حضرت علی علیه السلام رفتیم و پس از آن به علت نزدیک بودن اماکن به یکدیگر، پیاده به سمت مکان بعدی حرکت کردیم. همین جا این نکته را هم متذکر شوم که در طول این سفر در اماکن متبرکه، و نقاط مختلف دیگر با دوربین حاج آقا عکس یادگاری می گرفتیم. مکان بعدی خانه ای منسوب به حضرت علی علیه السلام در مجاورت مسجد بزرگ کوفه بود و ظاهرا در مدتی که حضرت در کوفه اقامت داشتند از آن استفاده می کردند. به درون آن خانه که مساحت نسبتا بزرگی هم داشت رفتیم و از آن دیدن کردیم و در بیرون آن عکس های یادگاری گرفتیم. در ادامه به مسجد بزرگ کوفه رفتیم. آنجا روحانی کاروان نقاط مختلف مسجد از جمله: مقام پیامبر، مقام حضرت نوح، مقام جبرئیل، بیت الطشت ، دکه القضاء ، محراب امیرالمومنین علیه السلام و نقاط دیگر آن را به همراه توضیحاتی در آن خصوص بیان کردند و ضمن به جا آوردن قسمتی از اعمال این مسجد ، از این نقاط تاریخ ساز در درون مسجد دیدن کردیم و سپس در انتهای مسجد کوفه به زیارت قبر مسلم ابن عقیل ( سفیر امام حسین در جریان کربلا) مشرف شدیم و دو قبر مختارثقفی و هانی ابن عروه را هم زیارت کردیم. مناجات حضرت علی علیه السلام در مسجد کوفه را هم با هم خوانی حاج آقا زمزمه کردیم و برای اداء نماز ظهر و عصر به سالنی که محراب حضرت علی علیه السلام در آن بود رفته و نماز را به صورت تمام با همه زواری که در آنجا بودند به جماعت خواندیم و به محل پارکینگ اتوبوس ها آمدیم و به هتل برگشتیم.

باز هم در رستوران و به هنگام صرف نهار اعلام کردند: امروز بعد الظهر به قبرستان وادی السلام خواهیم رفت. بعد الظهر طبق برنامه به قبرستان وادی السلام و زیارت مقبره ی دوتن از پیامبران الهی به نام هود و صالح رفتیم و هنگام اذان مغرب فاصله قبرستان تا حرم مطهر که حدود سیصد متر بود را طی کردیم و نماز را در حرم امیر المومنین به جا آوردیم و به هتل برگشتیم. امشب، شب آخری بود که در نجف اشرف بودیم. بنابراین قرار گذاشتیم بعد از صرف شام یک بار دیگر به حرم مشرف شویم که بحمد الله توفیق آن برایمان حاصل شد.

صبح روز یک شنبه 22/10/92 آخرین ساعاتی بود که در نجف اشرف حضور داشتیم. لذا طبق معمول روز های گذشته، پیش از اذان صبح آقای جعفری درب تک تک اتاق ها را زد و ما سریع آماده شده و به حرم مشرف شدیم. پس از نماز صبح به سمت ضریح مطهر رفتیم و عرض ادب کردیم. زیارت خواندیم و نماز زیارت و … و حالا دیگر لحظه ی خداحافظی فرا رسیده بود. خیلی سخت بود دل کندن از این صحن و سرایی که در ضمن این چند روزه با آن انس گرفته بودیم، ولی باید می رفتیم. هرکس به زبان خود دعایی می کرد و در نهایت ناچارا به هتل برگشتیم.

بعد از صرف صبحانه همه کیف به دست، به لابی هتل رفتیم. روحانی و مدیر کاروان هم مرتب گوشزد می کردند که: کسی وسایل شخصی خود را در اتاق ها جا نگذارد چون امکان برگشت برای ما میسر نیست. پس از آن در فاصله ای که هنوز اتوبوسی که قرار بود ما را از نجف ببرد و هنوز نیامده بود، روحانی کاروان چند بیت شعر و دعای وداع را با صدای بلند خواندند و همه زمزمه کردیم. اتوبوس آمد و ما با کیف های بزرگ و کوچک خود سوار شدیم و شهر نجف اشرف را به مقصد کربلای معلی ترک کردیم.

فاصله ی نجف اشرف تا کربلای معلی حدود هشتاد کیلومتر بود که تقریبا آن را بدون مشکل طی کردیم. اما نزدیک کربلا با یک ترافیک نیمه سنگین مواجه شدیم که حدود بیست دقیقه در آنجا معطل شدیم. پس از عبور از این گذرگاه، وارد شهر مقدس کربلا شدیم. همان جایی که قلب هر عاشق و دلداده ی اهلبیت، به عشق حضور در حرم امام حسین علیه السلام و برادر با وفایش ابوالفضل العباس می تپد.

از هر خیابان و بلواری که عبور می کردیم انتهاء آن را می نگریستیم و انگار همه به دنبال گمشده ای بودیم که برای پیدا کردن آن، به این سو و آن سو نگاه می کردیم تا این که یک دفعه چشمانمان به گنبد طلایی حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام منور گشت. بی اختیار صلوات بر محمد و آل محمد فرستادیم و خوشحال از اینکه بالاخره به آرزوی دیرینه ی خود یعنی رفتن به زیارت حرم امام حسین علیه السلام نایل می شویم.

اتوبوس، ما را در ترمینال رکن البستان پیاده کرد و ادامه ی مسیر تا هتل را با مینی بوس طی کردیم. خوشبختانه هتل ما در کربلا ( که آل البیت نام داشت) در فاصله ی چند قدمی از خیمه گاه امام حسین علیه السلام قرار داشت و این یعنی اینکه فاصله ی هتل تا حرم کمتر از پانصد متر بود. از این بابت خیلی خوشحال بودیم که می توانیم هر موقع از شبانه روز به حرم برویم و احتیاجی به استفاده از ماشین نداریم.

وقتی به قسمت رزفشن هتل وارد شدیم مدیر و روحانی کاروان اتاق ها را خیلی سریع تقسیم و اعلام کردند: زائرین محترم جهت استراحت به درون اتاق های خود رفته وغسل زیارت را هم انجام دهند، سپس برای صرف نهار به رستوران هتل می رویم و در ادامه همه ،با طهارت به زیارت حرم امام حسین علیه السلام خواهیم رفت.

اتاق های کاروان ما در هتل آل البیت همه در طبقه ی سوم بود. وقتی به اتاق هایمان وارد می شدیم همه چیز را برسی می کردیم و کم و کاستی های آن ( از جمله نبود آب گرم، نبود مایع دستشویی، سیستم تهویه و غیره ) را به مدیر کاروان که به تک تک اتاق ها سرکشی می کرد، گوشزد می کردیم و البته ایشان هم با روی باز می پذیرفتند و در صدد حل آن بر می آمدند.

بعد از صرف نهار حدود ساعت 14:30 دقیقه همه بدون معطلی به لابی هتل آمدیم و آماده ی رفتن به زیارت شدیم. البته این را هم بگویم افراد می توانستند به تنهایی هم به زیارت بروند ولی لطف و صفایش به دستجمعی و در قالب کاروان و به شکل گروهی رفتن بود که همه به این مطلب توجه می کردند.

اولین جایی که رفتیم خیمه گاه حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام بود که در فاصله ی چند قدمی از هتل قرار داشت. در آنجا ابتدا نماز را به امامت حاج آقا اقامه کردیم و در یک محل مناسب نشستیم و به توضیحات روحانی کاروان در خصوص حوادث تاریخی حادثه ی کربلا و برپایی خیمه های حضرت در این مکان گوش فرا دادیم. در پایان حاج آقا مطالب خود را با یک ذکر مصیبت به اتمام رساندند و ما برای دیدن قسمتهای مختلف خیمه گاه به درون سالن رفته و آن را مشاهده کردیم. خیلی از زائرین در این مکان به تأسی از یاران امام حسین علیه السلام و حضرت زینب کبری که در این محل به عبادت خدا پرداخته بودند، دو رکعت نماز می خواندند. در ادامه به محل تل زینبیه در مجاورت حرم که حدود یک و نیم متر از سطح زمین در ارتفاع بالاتری قرار داشت رفتیم، حاج آقا توضیحاتی را در مورد آن بیان نمودند و ذکر مصیبت مختصری هم خواندند.

وقتی از این محل خارج شدیم دوباره با همه ی اعضاء کاروان عکس یادگاری گرفتیم. البته یکی از زوار محترم کاروان ( خانم سلیمی) که تبلت بسیار با کیفیتی را به همراه خود آورده بود و در طول سفر جهت گرفتن عکس های شخصی و موارد دیگر از ان استفاده می کرد، با در اختیار قرار دادن آن برای گرفتن عکس های عمومی، حالا دیگر کاروان ما مجهز به دو دوربین با کیفیت شده بود و عکس های متعددی را به یادگار می گرفتیم و هرکس در فکر این بود که بعدا چگونه این عکس ها را به دست بیاورد. حاج آقا گفتند زایرین ناراحت این قضیه نباشند و انشاله عکس های عمومی در اختیار همه ی زائرین قرار خواهد گرفت، که خیال همه از این بابت راحت شد.

بعد از گرفتن عکس های یادگاری، مسیر بین الحرمین را در پیش گرفتیم و پس از عبور از ایست بازرسی وارد بین الحرمین شدیم. جای همه ی شما خالی بود. شاید هنوز باورمان نمی شد که در جوار حرم امام حسین و حضرت ابوالفضل العباس قرار داریم. در یک طرف گنبد و بارگاه ملکوتی حضرت اباعبدالله علیه السلام و در سمت دیگر حرم با صفای باب الحوائج ابوالفضل العباس را مشاهده می کردیم و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم. و آرزوی این را داشتیم که ای کاش سایر اقوام و دوستان هم با ما در این فضای ملکوتی می بودند. در اینجا همه با احترام به سمت حرم امام حسین علیه السلام ایستادیم و با روحانی کاروان اذن دخول و زیارت وارث را زمزمه کردیم. پس از آن حاج آقا به ذکر توضیحاتی در خصوص حرم مطهر، ضریح امام حسین، علی اکبر، سایر شهدا (سلام الله علیهم أجمعین) و قتله گاه ( یعنی محل به شهادت رسیدن امام(سلام الله علیه) ) پرداختند و گفتند: در ادامه ی زیارت، نماز زیارت را هم فراموش نکنید و بجا بیاورید.

پس از توضیحات حاج آقا، آقایان و خانم ها هر کدام از درب مخصوص خود وارد حرم شدند. وقتی چشمانمان به ضریح مطهر امام حسین علیه السلام و زائرینی که پروانه وار به گرد آن می چرخیدند افتاد یاد حادثه ی غمبار عاشورا و یاران امام حسین(سلام الله علیه) که گرداگرد حضرتش بودند افتادیم و بی اختیار اشک از دیدگانمان جاری گشت. در آنجا همه با آقا و مولای خود کار داشتند. یکی زیارت می خواند و آن یکی ضریح را می بوسید و دیگری دست به دعا برداشته بود، و آن یکی نماز و قران می خواند و ماهم به اندازه ی ظرف وجودی خودمان بهره بردیم و همه ی کسانی را که به ما التماس دعا گفته و یا حتی نگفته بودند را در خاطر آوریم و برای برآورده شدن حاجاتشان دعا کردیم. نماز مغرب و عشا را در حرم اقامه کردیم و روانه ی هتل شدیم. وقتی برای صرف شام به رستوران هتل رفتیم، روحانی کاروان ساعت تشرف به حرم حضرت ابوالفضل العباس را 21:30 اعلام کردند.

راس ساعت مقرر با همه ی اعضاء کاروان به سمت بین الحرمین راه افتادیم و مسیر حرم باب الحوائج را در پیش گرفتیم. وقتی به داخل صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس وارد شدیم، در یک مکان مناسب نشستیم و حاج آقا ابتدا چند بیت شعر و ذکر مصیبت خواندند و سپس زیارتنامه ی حضرت را شمرده شمرده خواندند و ماهم برای خود زمزمه می کردیم. در پایان به صورت دستجمعی دست به دعا برداشتیم و از باب الحوایج، برآورده شدن حوائج شرعیه ی همه ی مومنین را طلب کردیم و همه ی آشنایان را مد نظر قرار دادیم. سپس به سمت ضریح مشرف شدیم و زیارت کردیم. جای شما خالی، خیلی با صفا بود. تعریف و توصیف همه ی آنچه را که می دیدیم در قلم نمی گنجد وفقط می توانستیم برایتان دعا کنیم که خداوند تشرف به این اماکن مقدسه را نسیبتان بگرداند.

بعد از زیارت، حدود ساعت 22:30 از حرم خارج شدیم و به سمت کف العباس یعنی محل جدا شدن دست حضرت ابوالفضل رفتیم. در آن محل هم عکس های یادگاری گرفتیم و به سمت هتل باز گشتیم که البته در بین الحرمین هم هر وقت فرصتی دست می داد عکس یادگاری با گنبد های این دو حرم با صفا می گرفتیم. روز پر خاطره ای بود… یادش بخیر.

صبح روز شنبه 23/10/92 مدیر و روحانی کاروان در بعثه مقام معظم رهبری جلسه داشتند. بنابراین از صبح تا ظهر برنامه ی گروهی خاصی نداشتیم. بنابراین عدهای از زوار به حرم مشرف می شدند و عده ای هم به بازار های اطراف حرم می رفتند و با خرید سوغاتی به سنگینی ساک های خود می افزودند. ولی همه موقع نماز، خود را به حرم می رساند و نماز جماعت را در یکی از حرمین اقامه می کرند.

وقتی به هتل برگشتیم موقع نهار بود. گرچه متولیان امر، رستوران را برای صرف غذا تدارک دیده­اند ولی در طی این مسافرت، رستوران به محلی برای حرف و حدیث در باره ی اجناس هم تبدیل شده بود. مخصوصا خانم­ها که متخصصین امر خرید بودند در آنجا از یکدیگر می­پرسیدند: که تو فلان جنس را از کجا خریدی؟ من فلان پارچه و وسیله و غیره را برای فلان دخترم یا خواهرم یا مادرم و… خریدم. و حالا نمیدونم برای عروس­ها چی بخرم. اما طفلک آقایون و پسر ها و دامادها که کمتر شنیده می شد کسی چیزی برای آن ها خریده باشد! و البته این هم از مظلومیت آقان است که فقط می بایست متحمل مخارج باشند…..بگذریم…

چند نفر در کاروان داشتیم که به طور متوسط هر روز یک جفت کفش و یا دمپایی گم می کردند. هنگامی که از هتل به قصد زیارت یا خرید بیرون می رفتند مورد خاصی نداشتند ولی هنگام برگشت با پای برهنه به هتل می آمدند، فردا صبح کفش و دمپایی جدید به پایشان می دیدیم ولی متاسفانه دوام این کفش و دمپایی ها فقط برای یک روز بود و فردا دوباره روز از نو و روزی از نو… بعد از ظهر روز دوشنبه طبق اعلام قبلی به مقام صاحب الزمان در انتهاء خیابان سدره رفتیم و دعای فرج آقا امام زمان را در آن جا همخوانی کردیم و بعد از خواندن دو رکعت نماز در آن مکان به کنار کانال آبی که در مجاورت مقام صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بود رفتیم. در ابتداء تصور می کردیم که ین همان نهر علقمه باشد ولی با توضیحات حاج آقا میرسالاری متوجه شدیم که این کانال، نهر حسینی نام دارد و شاید آن را به عنوان یک نماد از نهر علقمه که حدود هزار سال پیش در همین حوالی بوده از این مسیر عبور داده اند. به هر حال فضای جالبی بود و مخصوصا منظره­ی خوبی برای عکس گرفتن داشت و ما هم به اتّفاق تعدادی از اعضاء کاروان در آنجا عکس یادگاری گرفتیم و به سمت حرمین شریفین باز گشتیم.

با نزدیک شدن وقت اذان، هر کدام از زوار به یکی از دو حرم مشرف می شدند و نماز مغرب و عشاء خود را در آن صحن و سرا اقامه می کردند و پس از آن روانه ی هتل می شدیم. در رستوران و هنگام صرف شام آقای جعفری اعلام کردند : زوار محترم باید فردا سه شنبه بعد الظهر حدود ساعت 14:30 دقیقه کیف های بزرگ و اثاثیه­ی غیر ضروری خود را به لابی هتل منتقل کنند تا آن ها را تحویل بار ماشین دهیم. و البته دیگر این اثاثیه را تا مرز عراق نخواهید دید. ضمنا هرکس فقط می­تواند یک کیف دستی برای لوازم شخصی به همراه داشته باشد.

فردا بعد الظهر سر ساعت مقرر آسانسور ها مملو از کیف های بزرگ زائرین بود که به طبقه ی همکف منتقل می شد. همه ی کیف ها دارای برچسبی بودند که شب گذشته مدیر کاروان آن ها بین زوار تقسیم کرده بود. دلیل آن هم به دو منظور بود. اول اینکه اگر خدای نکرده کیفی مفقود شود با مشخصاتی که روی آن برچسب نوشته شده ( که عبارت از اسم و شهر و نام آژانس مسافرتی بود ) بتوان آن را به صاحبش برگرداند و دوم اینکه اگر خدای نکرده احیانا از بین رفته باشد بیمه خسارت آن را متقبل می شود. ( که الله اعلم…) خلاصه این­که کیف ها را تحویل بار دادیم و برای چند ساعتی اتاق ها خالی و دلواز شده بودند. اما خانم های حاضر در کاروان خیلی سریع با خرید های مجدد جای خالی آن کیف ها را پر کرده تا نبود آن ها احساس نشود.

از نکات جالب توجه در این سفر چند روزه، داستان ها و خاطراتی بود که بصورت آنلاین برای زوار پیش می آمد. مانند همان چند نفری که ذکر خیرشان را با نام پابرهنگان کاروان یاد کردیم . گروه بعدی آقایان حزباوی وحمیداوی بودند که نام رئیس و معاون را برای خود برگزیده بودند. روحیه ی بسیار شوخ طبعی داشتند و همنشینی و هم صحبتی با ایشان موجب ادخال سرور و رفع خستگی می شد. مجموعه ی دیگری هم در کاروان حضور داشتند که هر کجا امکان نشستن برایشان فراهم می شد بساط خورد و خوراک خود را پهن می کردند و دلی از غذا در می آوردند و اصلا به معطلی های پیش آمده در طول سفر کاری نداشتند و با خیالی آسوده به امر تغذیه ی خود مشغول می شدند. بگذریم…

شب هنگام قرار شد برای آخرین زیارت دستجمعی، ساعت 21:00 به حرم امام حسین علیه السلام مشرف شویم. رأس ساعت مقرر به حرم مشرف شدیم و پس از پیدا کردن یک محل مناسب، همه رو به سمت ضریح مطهر نشستیم و زیارت وارث و همچنین زیارت وداع را خواندیم که پس از آن حاج آقا میرسالاری چند ذکر مصیبت خواندند. در پایان ضمن دعا برای تعجیل در فرج امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و حسن عاقبت، دعا برای تشرف همه­ی مشتاقان و شیعیان را از خداوند متعال مسئلت کردیم و به هتل باز گشتیم.

صبح روز چهارشنبه 25/10/92 ، ساعتی قبل از أذان صبح، تقریبا همه­ی زوار به سمت حرمین شریفین از هتل خارج شدند و هر کدام سعی می­کردند در یکی دو ساعت زمان باقیمانده به هر دو حرم مشرف شوند. ما اول به حرم حضرت ابوالفضل العباس رفتیم و پس از زیارت از آن جا به حرم امام حسین علیه السلام آمدیم و نماز صبح را در اقامه کردیم. خداحافظی حالت عجیبی را برایمان به وجود آورده بود و بی­اختیار اشک را از دیدگانمان جاری می ساخت. چون می بایست تا ساعتی دیگر کربلای معلّی را ترک می کردیم. به هتل برگشتیم و پس از صرف صبحانه کلید اتاق ها را تحویل دادیم و سوار مینی بوس شدیم تا ما را به همان ترمینال رکن­البستان ببرد و این یعنی خدا حافظی با کربلای معلّی.

تقریبا ساعت 07:10 دقیقه سوار اتوبوس شدیم و کربلا ی معلّی را به مقصد شهر کاظمین ترک کردیم. البته مدیر کاروان همیشه قبل از حرکت، آمار می گرفت که مبادا کسی جا مانده باشد. پس از آمار گیری، مدیر محترم کاروان اعلام کردند: قبل از تشرف به کاظمین، به زیارت مراقد طفلان مسلم خواهیم رفت و ما از این بابت خوشحال شدیم که یکی دیگر از اماکن زیارتی کشور عراق را می توانیم زیارت کنیم. روحانی کاروان هم پس از دقایقی با در اختیار گرفتن میکروفن به ذکر توضیحاتی در باره ی اسارت و کیفیت به شهادت رسیدن این دو یادگار مسلم ابن عقیل پرداختند. پس از یک ساعت طی مسافت، به منطقه ی مصیب، آرامگاه طفلان حضرت مسلم رسیدیم. در اینجا مدیر کاروان وقت کمی را برای زیارت معین کردند، که بین نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه بود و متذکر شدند: اینجا اجناس و به خصوص خرما و رطب، نسبتا مناسب است ولی کسی خرید نکند!!!. اما همین یک حرف کافی بود برای اینکه خانم های محترمه ی حاضر در کاروان، نگاهی به کیف پولی خود بیندازند و آن را جهت خرید، همراه خود از اتوبوس پایین بیاورند.

در قالب کاروان به زیارت طفلان مسلم ( به نام های محمد و ابراهیم ) رفتیم و در مسیر برگشت به اتوبوس خانم ها با سرزدن به بازارهای پیش رو و خرید از آن با دستی پر وارد اتوبوس می شدند. دوباره آمار گیری و شمارش زوار توسط مدیر انجام گرفت و پس از آمدن همه ی مسافران، اجازه ی حرکت صادر شد و ما مسیر بغداد را در پیش گرفتیم.

در نزیکی های بغداد با یک ترافیک بسیار سنگین مواجه شدیم. روحانی کاروان برای استفاده از فرصت، به ذکر توضیحاتی پیرامون شهر کاظمین و امامان مدفون در آن یعنی امام موسی کاظم باب الحوائج و امام محمد تقی معروف به جواد الائمه پرداختند. ترافیک همچنان پا بر جا بود و تقریبا سه ساعت به طول انجامید که بعدا متوجه شدیم علت آن، تصادف دو تریلی با یکدیگر بود.

حدود ساعت یک بعد الظهر وارد شهر بغداد شدیم. در آنجا هم با ترافیک های درون شهری و بازرسی های امنیتی برخورد کردیم. بعد از گذر از این موارد و ورود به شهر کاظمین که تقریبا متصل به بغداد است، حدود ساعت 14:30 به ترمینال یا همان کراج ( گاراژ) مراد رسیدیم و با انبوه زائرینی که مثل ما معطل شده بودند مواجه شدیم. ازدحام به قدری زیاد بود که برای سوار شدن به مینی بوس و رفتن به هتل تقریبا یک ساعت و نیم معطل شدیم. همه­ی زوار ساک به دست و خسته به نظر می رسیدند به جز همان چند نفری که قبلا اشاره کردم. ایشان فارغ البال از هر غمی بساط خوراکی های خود را در گوشه ای پهن کردند و مشغول خوردن شدند تا اینکه نوبت کاروان ما فرا رسید و سوار مینی بوس شدیم و به سمت هتل رفتیم. البته ذکر خیر این آقایون هم درسی برای ما بود که اگر زندگی را آسون بگیری گذر خواهد کرد و بدون تشویش و نگرانی هم می­شود آن را به پیش برد. (البته ما این امر را در همه­ی موارد توصیه نمی­کنیم.)

وقتی به هتل رسیدیم متوجه شدیم هتل ما در کاظمین که فقط برای یک شب در آن اقامت خواهیم داشت، ریحانه المصطفی نام دارد. ما و همه ی زوار در فکر این بودیم که نماز ظهر و عصرمان قضا نشود و وقتی به هتل وارد شدیم اول سراغ نمازخانه ی آن را گرفتیم. ولی متاسفانه این هتل فاقد نمازخانه ی عمومی بود. بنابراین آقای مدیر خیلی سریع اتاق­ها را تقسیم کردند و ما درون سوئیت نماز را خواندیم و حدود ساعت 16:30 به رستوران برای صرف نهار رفتیم. امکانات این هتل در سطح بسیار پایینی بود. از جمله اینکه غذا به اندازه­ی همه­ی زوار تدارک ندیده بودند و در واقع به چند نفر از زوار غذا نرسید و آن ها با بزرگواری و متانتی که از خود نشان دادند، و به پاس تشرف به اماکن مقدسه که برایشان حاصل شده بود به راحتی از آن گذشتند و البته جناب مدیر با پیگیری، این مسئله را برای صرف شام و صبحانه­ی فردا مرتفع کردند.

هنگام اذان مغرب به سمت حرم مطهر آن دو امام همام به راه افتادیم. فاصله­ی ما تا حرم تقریبا ۷۵۰ متر بود که به صورت پیاره آن را طی کردیم و البته موقعی به صحن مطهر وارد شدیم که نماز جماعت حرم رو به اتمام بود و ما نماز را به امامت روحانی کاروان خودمان اقامه کردیم. پس از آن با همراهی روحانی کاروان، اذن دخول به حرم این دو امام و زیارت نامه های مخصوص به هر یک از امامان علیه السلام را زمزمه کردیم و روانه ی ضریح های مطهر و منور ایشان شدیم. صحنه و فضای آن جا با وجود دو ضریح در کنار یکدیگر که اولی مربوط به مرقد مطهر باب الحوائج موسی بن جعفر امام هفتم و دومی مربوط به مرقد مطهر حضرت جواد الامه امام محمّد تقی(سلام الله علیه) امام نهم بود و میشه گفت قبلاً در جایی نمونه­ی آن را ندیده بودیم، بسیار معنوی و جالب توجه بود.

پس از زیارت ضریح مطهر امامین شریفین که در واقع اولین و آخرین زیارت ما از حرم این دو امام (سلام الله علیهما ) بود روانه ی هتل شدیم. البته در مسیر برگشت باز هم خانم ها بازار را از خجالت خود در آوردند و معدود خانم هایی هم که توفیق نداشتند در این فرصت کم بازار مناسبی را برای خرید خود پیدا کنند اظهار تاسف می کردند تا جایی که حتی وعده خرید و دیدن از آن بازار های این شهر را برای سفر بعدی نوید می دادند. گذشته از این شوخی ها با اینکه مدت اقامت و تشرف ما در حرم این دو امام واقعا بسیار اندک بود ولی حالت معنوی خوبی را در همجواری بودن با امام موسی کاظم و امام محمّد تقی(سلام الله علیهما ) در وجودمان احساس می کردیم.

پس از بازگشت به هتل، مدیر کاروان اعلام کردند: فردا صبح به علت ضیق وقت، نماز صبح را در هتل می خوانیم و صبحانه را هم به صورت بسته بندی شده از رستوران هتل تحویل می گیریم و به سمت مرز حرکت می­کنیم. پس از آن، همه­ی زوار خسته از یک روز پر تلاتم به درون اتاق­ها رفته و به استراحت پرداختند.

بامداد پنج شنبه ۲۶/ دی­ماه/ ۱۳۹۲ طبق معمول ساعتی قبل از اذان صبح با صدای مدیر کاروان که درب همه­ی اتاق ها را می زد از خواب بیدار شدیم و به جمع کردن اثاثیه خود پرداختیم. با اذان صبح نمازمان را درون اتاق های خودمان خواندیم و به لابی هتل رفتیم. مدیر که زودتر از همه آمده بود صبحانه­ی هرکس را بصورت بسته بندی شده تحویل می داد. تقریبا همه آماده­ی حرکت و منتظر آمدن مینی بوس بودیم.

با آمدن مینی بوس همه سوار شدیم و آقای مدیر در یک مینی بوس و روحانی کاروان هم در مینی بوس دیگر از زوار آمار گرفتند و پس از حصول اطمینان از آمدن همه، اجازه ی حرکت صادر شد و ما با گذر از خیابانی که در مجاورت حرم بود ضمن سلامی دوباره به محضر امامان علیهم السلام، دوباره خداحافظی کردیم و راهی ترمینال شدیم. پس از انتقال از مینی بوس به اتوبوس، شهر کاظمین را در ساعت 06:45 به مقصد مرز ایران و عراق ترک کردیم. البته وقتی اتوبوس از ترمینال خارج شد برای چند لحظه مکث کرد و این به خاطر سوار شدن مهمانانی بود که جناب مدیر قبلاً وعده­ی حضورشان را داده بود. یکی از این دو مهمان ارجمند مسئول امور اجرایی ستاد، در شهر کاظمین بود که اکنون و پس از اتمام ماموریت دوماهه به ایران باز می­گشتند.

روحانی کاروان در زمانی که هنوز از شهر کاظمین خارج نشده بودیم زیارت وداع با این امامان علیهم السلام را با استفاده از بلندگوی ماشین قرائت کردند و زوار هم هر کدام آن را آهسته برای خود زمزمه می کردند.

جناب آقای امینی که تازه به جمع ما پیوسته بوند، مسئولیت ستاد حمل و نقل در شهر کاظمین را بر عهده داشتند. ایشان بسیار آنسان با مرام و خوش کلامی بودند و علاوه بر آن کلیپ های مختلفی را هم در موبایلشان داشتند که پس از مشورت با روحانی کاروان، و یاد آوری وی که ما الان در آستانه ی میلاد با سعادت حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم قرار داریم، کلیپ مربوط به زیارت وارث و قطعاتی از سخنرانی یکی از خطباء که با شوخی و مزاح همراه بود را از طریق بلندگوی اتوبوس برای همه پخش کردند که باعث ادخال سرور همه ی زائرین شد.

پس از یکی دوساعتی که طی طریق کردیم اتوبوس برای چند دقیقه توقف کرد و مسافران برای انجام امور شخصی و خرید چای و استراحت مختصر از اتوبوس پیاده شدند و پس از دقایقی هم دوباره سوار اتوبوس شدیم و به مسیر خود ادامه دادیم تا اینکه ساعت 12:20 دقیقه جهت اداء نماز ظهر و عصر و گرفتن نهار، دوباره ایستادیم. پس از اداء نماز که به امامت حاج آقا اقامه کردیم روانه ی اتوبوس شدیم و دیدیم که مدیر کاروان غذاهای بسته بندی شده را در صندلی های جلوی اتوبوس جاسازی کرده و آماده ی پخش آن می باشد. حدود ساعت 13:00 بود که حرکت کردیم و با حرکت اتوبوس مدیر با کمک تنی چند از برادران از جمله آقایان حزباوی غذا ها و مخلفات آن را بین زوار تقسیم کردند و همه مشغول خوردن نهار شدیم.

در این فاصله هرکس موبایلش شارژداشت تماسی می گرفت و خبر می داد که تا ساعاتی دیگر به مرز خواهیم رسید، تا اینکه بالاخره در ساعت 14:30 به مرز عراق رسیدیم. وقتی از ماشین پیاده شدیم مشاهده کردیم آن اثاثیه­ای را که در کربلا تحویل داده بودیم در همین اتوبوس جاسازی شده بودند. بنابراین هرکس کیف و ساک ها و لوازمات همراهش را پیدا می کرد و به قسمت تفتیش می رفت. البته زیاد جدی نبود و بعضی کیف ها را هم اصلا نگاه نمی کردند اما مشکل اینجا بود که می بایست یک فاصله ی حدود ۳۰۰ متری را تا رسیدن به سالن ممهور کردن گذر نامه، کیف به دست و با پای پیاده طی می کردیم که کمی خسته کننده بود. اینجا بود که هرکس اثاثیه و دستگیره ی کمتری داشت به کمک دیگر زائرین می رفت و در آوردن وسایلشان به آن ها کمک می کرد.

بعد از اینکه مهر خروج از کشور عراق را در پاسبورت هایمان درج کردند راهی مرز ایران شدیم . بازهم کمی پیاده روی کردیم تا به نقطه ی صفر مرزی رسیدیم. آن جا کمی ایستادیم تا یک ماشین نیسان زامیاد آمد و همه ی بار زائرین را با خود تا سالن ایرانی برد و خودمان هم لازم نبود این مسافت ۵۰۰ متری را با پای پیاده برویم و آن را با مینی­بوس ایرانی طی کردیم و این یعنی رسیدن دوباره ما به امکانات. واقعا وقتی پس از اقامت یک هفته ای در کشور بدون امکانات عراق، دوباره به کشور عزیزمان یعنی ایران اسلامی باز گشتیم، وجود امکانات و فراوانی نعمت را بیشتر حس می­کردیم. باشد که قدر آن را بیشتر بدانیم و زود فراموشمان نشود.

در مرز ایران جناب آقای جعفری مدیر محترم کاروان همه ی گذرنامه ها را از زوار تحویل گرفتند و خود، ممهور کردن آن ها را بر عهده گرفتند. بنابراین ما دیگر کاری نداشتیم جز اینکه کیف و وسایلمان را برداریم و به سمت اتوبوس برویم. در اینجا هم با کمک چند تن از برادران اثاث زائرین را در قسمت صندوق مخصوص بار اتوبوس جاسازی کردیم و با آمدن همه ی مسافران و زوار محترم در ساعت 15:50 دقیقه مرز ایران را به مقصد شهر اهواز ترک کردیم. هنوز موبایل هایمان خوب آنتن نمی داد و باید قدری تامل می کردیم تا کمی از مرز فاصله بگیریم و بتوانیم با دریافت سیگنال، ورودمان به ایران را به خانواده و بستگان اطلاع دهیم.

از اینجا به بعد زوار محترمی که یک هفته ی کامل را با صفا و صمیمیت در کنار یکدیگر و در قالب یک کاروان سپری کرده بودند برای ادامه­ی دوستی و ارتباط با دوستان جدید خود از یکدیگر قول می گرفتند و خلاصه اینکه بازار رد و بدل کردن شماره موبایل و گرفتن آدرس از یکدیگر رونق بالایی داشت و افراد کاروان همه با چهره هایی بشاش و خندان از دادن آدرس و شماره تلفن به دوستان خود دریغ نمی کردند.این فضا هم بسیار خوش و خاطره انگیز بود و ما در حال تجربه ی آن بودیم که در ین موقع روحانی کاروان جناب حاج آقای میرسالاری از جا برخواستند و ضمن صحبت هایی، با تبریک میلاد پیامبراسلام صلی الله علیه وآله وسلم گفتند: می­خواهیم به دو نفر از اعضاء کاروان جایزه بدهیم . همه منتظر بودیم ببینیم این دو نفر خوش شانس چه کسانی هستند که حاج آقا ادامه دادند: یکی از دخترخانم های حاضر در کاروان بنام سرکار خانم نسترن دیانت در آستانه ی رسیدن به سن تکلیف هستند. حاج آقا کمی در زمینه احکام ابتدایی سن تکلیف صحبت کردند و برای همه ی کودکان و نوجوانان و همچنین پدران و مادرانی که با تربیت صحیح، فرزندانشان را به دینداری تشویق می کنند، دعا کردند و هدیه ای را از طرف مجموعه ی مدیریتی کاروان به نسترن خانم اهداء کردند. نسترن خانم خیلی خوشحال شد و می شد این خوشحالی زیاد او را به وضوح در چهره اش دید. پس از آن نوبت به معرفی خوش شانس دوم رسیده بود که می بایست اسمش خوانده می شد و جایزه می گرفت. دیدیم حاج آقا ادامه دادند: جایزه ی دوم متعلق به کوچکترین فرد و زائر ما در این سفر می باشد و او کسی نبود مگر خواهر کوچولوی نسترن، بنام نگین خانم که حدوداً یکساله بود و لذا جناب آقای دیانت جایزه ی ایشان را از حاج آقا تحویل گرفتند.

حاج آقا در پایان سخنانشان ضمن تشکر و مساعدت و همکاری همه ی زوار در طول سفر، از جانب خود و به نیابت از جناب آقای جعفری از همه ی زوار حلالیت طلبیدند و قول جمع آوری عکس ها در قالب یک سی دی یا دی وی دی و همچنین نحوه ی در اختیار قرار دادن آن را برای زائرین بیان کردند و متذکر شدند که زوار محترم می توانند یادداشت ها و خاطرات سفر را همراه با عکس های سفر، پس از گذشت یکی دو هفته در سایت mirsalari.ir مشاهده نمایند.

کم کم به شهر اهواز نزدیک می شدیم. با پرسش از مدیر محترم کاروان متوجه شدیم محل توقف اتوبوس، جنب دانشگاه شهید چمران خواهد بود. بنابراین زائرین، مستقبلین خود را به آن مکان هدایت می کردند. و هنگامی که وارد محل توقف اتوبوس شدیم از پنجره های اتوبوس مستقبلین و آشنایان زیادی را می دیدیم که با شاخه و حلقه های گل به پیشواز زوار حسینی خود آمده بودند و به محض پیاده شدن هر زائر، خانواده ی او وی را در آغوش می گرفتند و توفیق زیارت عتبات و کربلای معلی را به وی تبریک می گفتند و ما هم در مقابل ضمن تشکر از ایشان آرزوی چنین سفر معنوی و خاطره انگیزی را از خداوند بزرگ برای ایشان مسئلت می کردیم.

در پایان به ذکر نام زوار این کاروان اشاره می کنم و امیدوارم از خواندن این نوشته بهره برده و با دیدن تصاویر این سفر زیارتی لذت ببرید. در پایان منتظر انتقادات، پیشنهادات ونظرات سازنده ی شما در سایت mirsalari.ir هستم.

زائرین ما در این سفر عبارت بودند از:

خانم راجی پور – نسترن دیانت – علی­رضا دیانت – نگین دیانت – آقای محمّد تدین­نژاد – خانم حقیقی­زاده – آقای علی حمیداوی – خانم حمیداوی – خانم سلیمی – خانم زمان زارعی – آقای سیّد عبدالحسین حسینی­اصل – خانم حزباپور – خانم حسینی­اصل – آقای حسن حزباوی – آقای عبدالحسین حزباوی – آقای محمّد زرگانی – آقای محمود شیری – خانم حاجی­پور – خانم جانی – خانم نیک­رفتار – خانم حیات­زاده – خانم باقری قاهانی – آقای غلام­حسین عسکری قاهانی – آقای سیّد ابراهیم رضوی­نیا – خانم خمیسی – خانم خنافره – خانم ابراهیمی­پور – آقای فاخر اسلامی­نیا – آقای صفر رئیسی – آقای جاسم عچرش – خانم دلف عچرش – آقای منصور دلف عچرش – خانم جبرپور – آقای غلام­رضا مرمضی – خانم بنت سالم – آقای سعید طایی – خانم حسینی­اصل – آقای کمال آقایی – آقای محسن آقایی – خانم شیخ­زادة تک آبی و آقای کریم حزباوی.

 

  

002003004005006007008009010011012013014015016017018019020021022023024025026027028029030031032033034035036037038039040041042043044045046047048049050051052053054055056057059060061062063064065066066067068

010203040506070812DSC06292

۲ نظر

  1. ابوالحسن عباس نژاد

    سلام سید جان
    آخ که چقدر دلم رو هوایی کردی. مخصوصا عکسات که کلی بند دلم رو پاره کرد و برد بین الحرمین.یاد سفر خودم کردم..
    یه پیشنهادی دارم…قلمت زیباست اما بهتر بود واسه اینکه تبدیل به تومار نشه اولا روز به روز و جدا می کردی و برای هر روزت یک تیتر می گذاشتی و مثلا می گفتی روز سوم حرکت به سمت نجف
    روز چهارم حرم کاظمین…اینطوری
    ولی در کل سفرنامه جالبی نوشتی البته کامل نخوندم ولی تیتر وار نگاه کردم…خوشا به سعادتت

  2. مطالب خیلی خوب بود، سفر کربلا معنویت خاصی داشت.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*