مال‌باختگان

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

چهار شنبه 26 آذرماه 93 یک‌باره تصمیم عزیمت به مشهد مقدس را گرفتم و رفتم راه‌آهن، اما بلیط گیرم نیامد. از آن‌جا رفتم  میدان خروجی شهر به سمت تهران که معروف به میدان 72 تن است. آن‌جا هم اتوبوس مستقیم برای مشهد نبود. فقط ماشین‌های شخصی بودند که قیمت را 150 هزار تومن می‌گفتند.

با خودم فکر کردم اگر به تهران بروم حتما آن‌جا ماشین به سمت مشهد فراوان است. بنابراین سوار اتوبوسهای تهران شدم و تقریبا حدود ساعت 4 بعدالظهر قم را به مقصد تهران ترک کردم. نزدیکی های ساعت 6 بعد الظهر اتوبوس وارد ترمینال جنوب تهران شد و ما از ماشین پیاده شدیم. از پله‌های منتهی به سالن فروش بلیط بالا رفتم و با انبوه جمعیتی که در آن‌جا بودند مواجه شدم. طبق قاعده به سراغ گیشه‌های فروش بلیط رفتم ولی متصدی مربوطه می‌گفت که بلیط موجود نیست .

به سراغ تعاونی دوم و سوم و چهارم … و خلاصه سالن دایره‌ای شکل ترمینال جنوب را یکی دو دور تاب خوردم تا این‌که متوجه شدم آدم‌هایی که ازشان بلیط مشهد رو درخواست می‌کنم تکراری هستند.  هیچ‌کدام بلیط نداشتند و وقتی از سر تعجب می‌پرسیدم چرا؟ و مگر چه اتفاقی افتاده؟ می‌گفتند: اکثر اتوبوس‌ها برای بازگرداندن زواری که برای اربعین حسینی به عراق عزیمت کرده بودند، به مهران رفته و لذا اتوبوس کم است و برای مشهد مقدس تا هفته آینده بلیط موجود نمی‌باشد. کم کم ناامید شده بودم؛ گفتم بروم نمازم را بخوانم و اگر بلیط گیرم نیامد برگردم قم. سراغ مسجد را گرفتم، گفتند در درون محوطه ترمینال یعنی همان‌جایی که اتوبوس‌ها پارک می‌کنند قرار دارد. رفتم و نمازم را خواندم و ناامیدانه و ساک به دست، بدون هدف از یک سمت راه خودم را در پیش گرفتم و به اتوبوس‌هایی که مملو از مسافر بودند نگاه می‌کردم که ناگهان اتوبوسی که در یک گوشه ترمینال و از قضا در مسیری که من قدم می‌زدم ایستاده بود، توجهم را به خود جلب کرد. رفتم و با حالت شک و دو دلی پرسیدم: آقا مشهد میره؟ که دیدم یک فرد حدود 48 الی 50 ساله با لهجه مشهدی گفت: بله؛ ولی چون الان اتوبوس نیست و ما این ماشین رو به سختی پیدا کردیم کرایه‌اش دوبرابر حد معمول یعنی 65هزار تومن است. و مرتبا وقتی با من حرف میزد انگشت شصت خود را به صورت نمادین بر پیشانی خود می‌کشید که مثلا شرمنده است. خلاصه من هم با توجه به شرایط و مثل دیگر مسافرانی که با همین رویکرد مجاب شده و سوار اتوبوس شده بودند راضی شدم که با همین کرایه سوار شوم.

اما یک دفعه یادم آمد که احتمالا پول کافی به همراه ندارم . این شد که با خواهش و التماس به اون شخص گفتم که حتما برای من جا بذار تا بروم بالا داخل سالن و از خود‌پردازهای قرار داده شده در ترمینال پول نقد کنم و برگردم. طرف هم گفت باشه ولی سریع برگرد. من هم خوشحال اما هراسان از این‌که نکنه اتوبوس من رو جا بذاره سریع رفتم داخل سالن ترمینال که دیدم وووووووو چه صف طولانی. حدود ده متر صف جلوی هر خودپرداز بود، اما چاره‌ای نداشتم . مقداری که ایستادم دیدم اصلا صف حرکت نمی‌کنه و بعد متوجه شدم که خودپرداز اصلا پول نمی‌ده!!! این‌جا بود که به ذهنم آمد خوبه پول‌های توی کیفم رو یک‌بار شمارش کنم بینم اوضاع چجوره؟ وقتی نگاه کردم، دیدم  به به دقیقا 65 هزار تومن، ده هزاری و پنج هزاری دارم و البته یکی دو تا دوهزارتومنی هم بود. خلاصه خوشحال و خندان و البته خیلی سریع خودم رو به اتوبوس رسوندم و در مسیر با خودم می‌گفتم که خوب اشکال نداره فوقش غذا نمی‌خورم تا برسم مشهد. اون‌جا پول می‌گیرم و … با این افکار بود که خودم رو جلوی اتوبوس دیدم اما با درب بسته اتوبوس مواجه شدم. با اشاره به راننده فهموندم که بابا من قرار بود سوار بشم ولی اون گفت نه جا نداریم. این‌جا باید این مقدمه رو براتون بگم که اولا اکثر مسافرهای اتوبوس زواری بودن که از مهران آومده بودن و نکته دیگه این‌که اون آقای مشهدی که قبلا براتون گفتم، ظاهرا اون موقعی که من داخل نمازخانه مشغول نماز بودم این جمعیت رو پیدا می‌کنه و میگه من براتون ماشین تهیه می‌کنم و بعد از این‌که به اون‌ها نوید جور کردن ماشین رو میده اون‌ها رو دنبال خودش به این طرف و اون طرف می‌کشونه. از طرف دیگه میره و این ماشین رو پیدا می‌کنه و به راننده میگه آقا من مدیر کاروانم و می‌خوام زوارم رو به هر قیمتی که شده به مشهد ببرم. این بود که وقتی برای بار دوم که من برگشتم سراغ ماشین، و اون مسافرها هم سوار بودند، راننده به تصور این‌که این ماشین با مسافرهای تکمیل شده و یا به صورت دربستی در اختیار این کاروان و مدیر اون می‌باشد، به من گفت که آقا شرمنده جا نداریم. ولی من قانع نشدم و دنبال همون شخصی می‌گشتم که قول یک صندلی رو به من داده بود. تا این‌که یک‌دفعه دیدم اون شخص از داخل اتوبوس سربلند کرد و میخواست پیاده بشه. خوشحال شدم و بهش گفتم: آقا مگه شما به من قول ندادی که یک صندلی برای من خالی بذاری؟ دیدم که اونم سریع گفت: بله آقا من برای شما جا گذاشتم بفرما سوار شو.

دوباره خوشحال شدم و با شور و اشتیاق فراوان از این‌که بالاخره در این هیاهوی بی‌ماشینی تونستم به راحتی ماشین پیدا کنم و دیگه مجبور نبودم برگردم قم، سوار شدم. رفتم و صندلی خالی خودم رو که تقریبا در وسط‌های اتوبوس بود پیدا کردم و نشستم. هنوز درست و حسابی جاگیر نشده بودم که دیدم اون آقا اومد و پول‌هایی که از چهل و پنج نفر دیگه جمع کرده بود هم توی دستش تاب می‌داد و گفت: خوب آقا سید پول رو لطف کن. منم دست کردم توی جیب و تمام 65 تومن رو درآوردم و یک‌بار دیگه شمردم و بهش دادم و دیگه شروع کردم به تنظیم کردن صندلی و زیر پایی و این جور چیزها و دیگه حواسم معطوف به خودم بود و یه پیام هم به خانواده دادم که بله بالاخره من تا چند لحظه دیگه حرکت می‌کنم و مثل بقیه مسافران اتوبوس، از این مهلکه میزنیم بیرون. خلاصه این‌که همه چیز طبق روال طبیعی در حال جریان بود که دیدم مثل این‌که اتوبوس هنوز متوقفه و حرکت نمی‌کنه و راننده میگه: پس مدیرتون کو؟ اون که به من هنوز پولی نداده!!! و یک‌دفعه دیدم که یک صدای هم همه‌ای از جلوی اتوبوس بلند شد و کم کم زیادتر شد و سر و صدا اوج گرفت که بله مثل این‌که این شخص به بهانه ای از ماشین پیاده شده و به قول معروف فلنگو بسته و رفته. من که اول باورم نمی‌شد و خیلی خونسرد سر صندلی خودم نشسته و اصلا اضطرابی به دل راه نداده بودم و فقط به مسافرینی که سراسیمه بالا و پایین می‌شدن نگاه می‌کردم و می‌گفتم که نه بابا اینجور نیست. مگه میشه؟

خلاصه مدتی که گذشت یواش یواش دیدم که نخیر مثل این‌که قضیه جدّیه و خبری از اون شخص نیست. طرف حدود سه میلیون تومن به جیب زده و  رفته بود.

 مسافرین با 110 تماس گرفتن و پلیس اومد و راننده رو خواست و بعد گفتند که ماشین با مسافرین،همه باید بیان حراست ترمینال… و زمان همینطور می‌گذشت و ما بلاتکلیف هنوز داخل محوطه ترمینال جنوب بودیم.

در نهایت دیدیم که آبی از این ماجرا گرم نمی‌شه و به قول معروف باید قبول می‌کردیم که اون شخص رفته و همه متحمل ضرر شدیم. سه نفر به عنوان نماینده مسافرین با دونفر مامور پلیس 110 با اتفاق راننده (مجموعا 6 نفر) داخل حراست ترمینال رفتند و بقیه داخل اتوبوس منتظر نتیجه مذاکرات پنج بعلاوه یک بودیم.

البته ما هم داخل اتوبوس بی‌کار نبودیم و هرکس در باره این‌که حالا چه تدبیری برای جبران این ضرر از سوی پنج بعلاوه یک اتخاذ میشه نظر می‌دادند تا این‌که جلسه آقایان به پایان رسید و در نشست مطبوعاتی نتیجه مذاکرات خود را چنین اعلام کردند: به جهت این‌که پول‌ها درون اتوبوس جمع‌آوری شده، راننده سهم بیشتری در تقصیر دارد و شما می‌توانید فردا با مراجعه به مراجع قانونی، شکایت کرده و حق خود را مطالبه کنید.

ولی ما کجا و فردا کجا؟ یه مشت آدم خسته که از راهپیمایی اربعین برگشته بودند و حالا در شهر غریب  و درندشت تهران … کی میتونه فردا بره دنبال این جریانات؟ اینجا بود که راننده آمد داخل اتوبوس و گفت مسافرین محترم بالاخره هرکدام از ما به سهم خود مقصر هستیم و اگر قرار باشد من متحمل همه خسارت شوم باید سه میلیون تومن ضرر بدهم ولی اگر شما این ضرر را قبول کنید هرکدام 65 هزار تومن ضرر کردید.  و گفت بالاخره ماشین هزینه سنگین داره ولی من با 25 هزار تومن شما را به مشهد می‌برم. چاره ای نبود و مسافران همه قبول کردند و قرار شد دوباره نفری 25 هزار تومن جمع آوری کنیم. اما تقریبا هیچ‌کس پول نقد نداشت. گفتیم آقا ما رو ببر تا پیش یک بانک …. اتوبوس حرکت کرد و در ادامه مسیر مقابل یک بانک که خوشبختانه دوتا خودپرداز داشت توقف کرد و همه برای گرفتن پول صف بستیم. از یک طرف عصبانی و از طرفی صف، خنده دار بود. بهر حال حدود ساعت 11 شب از تهران حرکت کردیم و جالب این‌که بعدا هر کجا اتوبوس برای صرف غذا و نماز می‌ایستاد، موقع سوار شدن داد میزدن: آقایون، خانوما، اتوبوس مال باختگان کسی جا نمونه.

 با این اوصاف فردای آن روز، پنج‌شنبه 27 آذر93 ساعت 10:30 دقیقه صبح وارد ترمینال مشهد مقدس شدیم … و در حرم مطهر رضوی نایب الزیاره همه شما بودم.

۱۹ نظر

  1. جریان جالبی بود 😀
    برای اولین بار، غلط املایی نداشت، البته یه کوچولو بود اما به خاطر دوست عزیزمون آقای syh از ذکرش صرف نظر میکنم.

  2. خب حتمن نیاز داشته بنده خدا مثلن مریضی داشته شماهم حلالش کنید

  3. واقعن جالب بودش از این ادما زیاده نباید اعتماد کرد

    امیدوارم دیگه براتون پیش نیاد…..
    باتشکرررررررررر مدریت دی یدالله

  4. با سلام زیارت قبول انشا الله
    ولا چی بگم خو ده ایطور شد

  5. از ابراز محبت دوستان سپاسگزارم.

  6. سید محمد موسوی مقدم

    با سلام
    این داستان از یه نظر برای من خیلی شیرین و جذاب بود اینکه خوندنش در جوار نویسندش خیلی دقایق شیرین، پرخنده و به یاد ماندنیی برایم به جای گذاشت. از این رو قطعا من خاص ترین نظر دهنده در میان نظر دهندگان هستم.
    نو کر همه مال با ختگانم هستیم.
    یا علی

  7. سلام سیدنا
    بسیار زیبا نوشتید و حقیقتا مخاطب رو مشتاق برای ادامه داستان می کردید.
    و خدا رو شکر که در راه زیارت اقا متحمل خسارت شدید و اذیت شدید و ای کاش عوض دنیوی به شما ندهند و برای اخرتتون ذخیره بشه
    انشاالله که ما رو در حرم اقا یاد کرده باشید

  8. با تشکر؛ بله نائب الزیاره همه دوستان بودم.

  9. سلام حاج آقا سید محمود.
    خیلی ادبیات جالبی دارید واز طریق کش دادن موضوع مثل متون ادبی جمالزاده (نویسنده معاصر) خواننده را ترغیب به خواندن ادامه متن میکنید.زیارت قبول .ضمنا عبد حقیر مجید محمدی واقعا جمال زیبایی دارد ما بش میگیم یوزارسیف.

  10. سلام.مطلب بسیار جالب وبا متن و نگارش شیوایی نوشتی سید جان.منم همون ایام مشهد بودم.زودتر میگفتی.سرنوشت جالبی بود .ازون اتفاقاتی که هم شیرینه هم لج آدم و دریمیاره.رو هم رفته خوب بود

  11. سید ما از این کرامات زیاد دارد 😀
    قضیه خرید لب تاب از سوریه را هم ذکر بفرمایید خوب است.
    امیدوارم فروشنده اش به دست داعش یا جبهه النصره گرفتار شده باشه. 😀

  12. سیدامین محمدی پور

    سلام بر سید بزرگوار
    داستان جالبی بود. از یکطرف که متحمل ضرر مالی شدید ناراحت کننده بود ولی از انشای خوب و زیبای شما نمیشه براحتی گذشت. خب جای تاسف داره که فشار مالی و فقر بیداد میکنه و از اینجور کلاهبرداری ها در جامعه زیاد دیده میشه . مشکلات اقتصادی، بیکاری، اعتیاد، و …… ایمان و اعتقادات دینی و مذهبی مردم را نشانه رفته بطوریکه کلاهبردار داستان ما به این موضوع اصلا توجه نکرد که این ملتی که پولشونو بالا کشیدی کی بودن از کجا اومدن به کجا میرن. نوجوان که بودم ، عشقم دراین بودکه سه ماه تابستون تنهایی برم مسافرت. کلاس اول دبیرستان بودم که برای اولین بار تنها یی رفتم مشهد. ازراه آهن میخواستم برم سمت حرم مطهر که یه مسافرخونه ارزونی پیداکنم. سوار ماشینی که شدم راننده اش جوانی بود که با رفیقش مسافرکشی میکرد صدای ضبط هم بلند کرده بودن آهنگ خارجکی و بوی مشروب هم که بیداد میکرد . یادمه وارد خیابانی شد که از اونجا چراغای حرم دیده میشد. پسره ضبط خاموش کرد. رفیقش گفت چرا خاموش کردی . گفت دیوانه مگه جلوتو نمی بینی. آقا رضا بدش میاد. خیلی برام جالب بود. مست و لااوبالی ولی … خدا خودش کمک کنه تا از این وضعیت خارج بشیم. بخصوص درمناطق محروم مثله بندر و شهرهای جنوبی که کافیه یکروز فقط یکساعت روبروی دادسرا بایستید تا ببینید چه خبره

  13. خاطره و درد دل شما جناب آقای محمدی پور هم به جا و قابل تأمل است.

  14. سلام. من این مطلب رو تازه خوندم،حقیقت اصلا انتظار نداشتم انقدر جذاب باشه.
    انصافاً جالب بود و با قلم شیوایی نوشته شده بود.

    لذت بردیم.
    باز هم از این خاطرات بنویسید

  15. انشالله. البته لازمه‌اش اینه که شما دعا کنی از این اتفاقات پیش بیاد تا آون وقت منم بنویسمش.

  16. سلام سید عزیز
    طاعات قبول مدت زیادی بود به سایت شما سر نزدم. داستان جالبی بود طرف یه ساعته 3 تومن کاسب شد
    سید جان در ضمن زیاد به نظرات مهدی خلیلی توجه نکن از قدیم گفتن باجناق مثل سوراخ آخر کمربنده همیشه هستش هیچ موقع هم به درد نمیخوره

  17. آقا سید خیلی جالب بود.البته خیلی زیبا هم بیان شده بود
    امیدوارم از این مشکلات برای کسی پیش نیاد.

  18. همونطوری که گفته بودین جالب و خنده دار بود!!!از اتفاقات با ما هم بنویسید!!

    • اتفاقات و خاطرات خوش با شما (همکاروانیان) بودن رو در قالب کتاب مینویسم و پی دی افش رو تو همین سایت میذارم

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*