عمومی

آبلشکر : نوروز 1392

باسلام خدمت همه ی خوانندگان وب سایت

امیدوارم تعطیلات و نوروز 1392را به خوبی پشت سر گذاشته باشید ودر این ایام لحظه ها و خاطرات بیاد ماندنی و پرنشاطی رو تجربه کرده باشید و از دید و بازدید و صله ی ارحام و دیدن دوستان تا سفرهای ایران گردی و شاید هم برون مرزی خلاصه به همه ی شما خوش گذشته باشد.

همچنین سالی سرشار از نور امید و موفقیت در تمام عرصه های زندگی را برای تک تک شما مسالت دارم.

واما خاطرات نوروز امسال ما: ادامه مطلب »

السلام علیک یا ابا عبدالله

باز این چه شورش است که در خلق ادم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

سلام دوستان .ایام دهه محرم امسال را مثل سنوات گذشته به روستای ابلشکر علیا در حدود 20 کیلومتری شهرستان باغملک از استان خوزستان رفته و به امر تبلیغ و عزاداری نهضت عاشورا مشغول بودم که عکس های ان را برایتان ضمیمه خواهم کرد. ادامه مطلب »

مهمانی که خودش را سرکار گذاشته بود

سلام دوستان مدتی بود که سوژه جدیدی که خوندنش براتون جالب باشه پیدا نکرده بودم و دیگه اینکه واقعا فرصتش رو هم نداشتم. تا اینکه امروز سر صبحانه یه مطلب جدید حادث شد که کلی اول صبحی همه خندیدیم و من حیفم اومد براتون نقلش نکنم. ادامه مطلب »

pasokhe hazrate emam (rh) rajebe sigar

تأثير يك تذكر

            در نجف من يك وقتي سيگار مي‌كشيدم و در اواخر حس كردم كه برايم مضر است يعني طوري بود كه سرفه زيادي مي‌كردم. تنگي نفس و سرگيجه هم داشتم. چون امام در رساله‌شان فرموده‌اند كه هرچه مضر باشد استعمال آن جائز نيست، مي‌خواستم از ايشان سؤال كنم كه آيا اين سيگار جزء همان مسئله است يا نه. از حرم كه بيرون آمديم عرض كردم آقا اين سيگار كشيدن ضرر دارد؟ امام نفرمودند ضرر دارد يا ندارد بلكه حكايتي را براي من فرمودند كه مرحوم ميرزاي شيرازي پيپ مي‌كشيد كسي خدمت ايشان رفته وديده بود كه دور تا دور منقلشان را پيپ چيده است آن شخص به مرحوم ميرزاي شيرازي عرض كرده بود اينها ضرر ندارد؟ آقا فرموده بودند، احتمال ضرر مي‌دهي؟ گفته بود بله، فرمود جمع كن. همان شب اين كلام امام چنان در من تأثير كرد كه ديگر سيگار نكشيدم و كسالت‌هايي هم كه داشتم مرتفع شد.

حجت السلام والمسلمين عبدالعلي قرهي

By: s.davoodi

رمضان ای ماه خوب خدا یادت بخیر

یادش بخیر ماه رمضان امسال هم مثل ماه رمضانهای سال پیش سپری شد و رفت. خوشا بحال انهایی که توانستند از این دریای رحمت الهی استفاده ببرن.

امیدوارم طاعات و عباداتتون مورد قبول خدای رحمن و رحیم قرار گرفته باشه و زمینه ای برای توفیق عبادت بیشتر رو برامون در پی داشته باشه.انشاله.

یادتونه اولین سحری که بیدار شدید چه حس و حالی داشتید؟اونایی که شاید با بی میلی و ترس از اینکه وای حالا کی تموم میشه و اونهایی که مشتاقانه به استقبالش رفتن.

همه یه جورایی در فکر ختم قران و شرکت در جلسات معنوی و برنامه ریزی برای استراحت و خلاصه چیدن سفره افطاری و امثالهم رو در ذهن داشتیم و کم و بیش بهش عمل میکردیم .

راستی توخاطرتون بیارید چقدر دقیق و منظم کار میکردیم سر یه ساعت معین سحری می خوردیم قبل از اذان مسواک میزدیم وضو میگرفتیم و اگه هنوز وقت بود یه قلپ اب دیگه هم میخوردیم و منتظر اذان میشدیم.

بعد از نماز خیلی هامون یه جزء قران اون روز رو می خوندیم و اگه در گیر مشغله کاری نبودیم چندساعت استراحت رو به هر کار دیگه ای ترجیح می دادیم و یا سرکار برخورد و نگرش دیگه ای داشتیم.

ظهر هم سر وقت اذان نماز می خوندیم . یادتونه در ماه رمضان شاید بیشتر از هر وقت دیگه ای انگار فرصت مطالعه و درکمون از اون چیزهایی که می خونیم زیاد تر بود . احساس می کردیم فکرمون بازتره و بهتر درک میکنیم . حتی لوازم خونه هم سر نظم و انضباط بیشتری چیده می شدن از لوازم شخصی گرفته تا لوازمات  و تنظیف عمومی خونه.

افطاری رو در نظر بیارید چقدر سعی میکردیم سفره چیدمانش قشنگ باشه حتی در لب باز کردن به افطاری هم نظم حاکم بود اول دعا میکردیم بعد خرما و اب جوش و اگه شیر بود شیر

شب تلوزیون نگاه کردن و شب نشینی و خلاصه همه چیز از نظم و دقت خاصی برخوردار بود. قبل از سحر فکر خوندن نماز شب هم ذهن خیلی ها رو به خودش مشغول میکرد و خلاصه دهها چیز دیگه از دعا و ثنا گرفته تا کارهای روز مره.

میگم راستی بیایم فکر کنیم ببینیم ایا واقعا این امور فقط مال ماه رمضونه؟ یا ماه رمضان اغاز یک حرکته که ما رو به بهتر ومنظم تر زندگی کردن سوق بده که وقت 24 ساعته مون رو جوری تنظیم کنیم که به همه ی امور مادی و معنویمون برسیم؟ و ماه مبارک رمضان گل سرسبد این روند باشه در طول زندگی.

بیایید بیشتر فکر کنیم

 

نیش عقرب

نیش عقرب نه از ره کینه است اقتضای طبیعتش این است

سلام دوستان. شب هفتم ماه مبارک رمضان برای افطار منزل یکی از مومنین و بستگان در محل تبلیغ، بعد از صرف افطار و در آستانه رفتن به مسجد متوجه شدم سوزش شدیدی در ناحیه بازوی دست راستم احساس می‌کنم. آستینم را بالا زدم و نگاه کردم ولی زیاد چیزی مشخص نبود. داشتم بی‌خیالش می‌شدم که صاحب خانه اصرار کرد پیراهنت را در بیار، و راستش اینکه سوزش دستم لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. خلاصه اینکه فقط به جهت احترام آن پیرمرد سالخورده پیرهنم را در آوردم. وقتی داخل آستین پیراهن را نگاه کردم، دیدم یک عقرب سیاه درون آن تقریبا نزدیک به زیر بغل آستین آنجا خزیده است و این آغاز یک ماجرا شد. اول خانمها که در اتاق دیگری بودند متوجه شدند و بعد از اینکه عقرب را کشتیم  و شاید هم هنوز عقرب بیچاره نمرده بود که این خبر در کل روستا پیچید.

باز هم به اصرار صاحب خانه از رفتن به مسجد منصرف و نماز را در خانه خواندم و برای معالجه راهی شهرستان باغملک شدم.

موبالم بحدی زنگ می‌خورد که فرصت نمی‌داد برای دکتر شرح ماجرا را بدهم. خلاصه دکتر و آزمایشگاه و نتیجه مثبت آزمایش  ما را به زدن آمپول ضد عقرب زدگی مجبور کرد. ضمنا پرستار بیمارستان علاوه بر همکاری زیادی که با اینجانب کرد و جا داره همین‌جا از همه پرسنل بیمارستان تشکر کنم گفت آقاسید باید فردا، هم صبح و بعد الظهر بیای و دو آزمایش دیگر انجام بدهی و این یعنی یک‌روز محرومیت از روزه ماه مبارک رمضان .

اما از آن‌جایی که نیش عقرب نه از ره کینه است و بلکه اقتضای طبیعتش این است، نمی شد از کسی یا چیزی ناراحت شد خلاصه من صبح راهی بیمارستان شدم و بعد به کافی نت امدم و شرح ماجرا را برایتان نوشتم .التماس دعای خیر از همه شما عزیزان را دارم

باتشکر: سید محمود

یا ایها الناس قد اقبل الیکم شهر الله

سلام دوستان

باتوجه به اینکه در استانه ماه مبارک رمضان قرار داریم و من طبعا برای امر تبلیغ از قم خارج و به خوزستان میروم و تقریبا به انترنت خانگی دسترسی ندارم لذا همین حالا با شما خداحافظی میکنم  و ارزوی ماه رمضانی همراه با توفیق عبادت و امرزش برایتان مسئلت دارم و امیدوارم این حقیر سراپا تقصیر را هم از دعای خیرتان فراموش نفرمایید . لذا من تا بعد از ماه مبارک رمضان توفیق خدمتگذاری به شما عزیزان را ندارم و البته مطالبی را جمع اوری میکنم و در شهریور ماه که برگشتم قم برایتان می نویسم .

التماس دعا و خدا نگهدار

سفر به عتبات عالیات 26/3/1391

                                     بنام او که انسان را مسافر افرید

 

دوستان من به اتفاق یک کاروان به عتبات عالیات مشرف شدم و در پایان سفر یکی از همسفران از بنده در خواست کرد اماکنی را که در طول این سفر زیارت کردیم را برایش یادداشت کنم که من اینکار رو در قالب یک داستان یا شرح ماجرای سفر از زبان یک زایر برای ایشان نوشتم و قبل از تحویل انرا برای همه زایرین خواندم که عده زیادی از همسفران خواهان ان شدند و من قول دادم دوباره شرح حال ان سفر را بازنویسی کرده و درون سایت قرار دهم . و اما بشنوید این داستان را :

بامداد جمعه بیست و ششم خردادماه نود و یک کنار مصلی بزرگ اهواز همه جمع شده بودند قرار بود ساعت 3:30 دقیقه کاروان به سمت مرز حرکت کند همه امده بودند البته ازدحام جمعیت به تناسب نیمه شب در نوع خود زیاد بود و اصلا معلوم نبود کی مسافر و چه کسانی مشایعت کننده اند تا اینکه بالاخره اتوبوس امد و زایرین سفر به عتبات یک به یک خداحافظی کنان از پله اتوبوس بالا رفتند و حالا تقریبا می شد مسافران را از همراهان تشخیص داد . البته اینم بگم که چند اتوبوس دیگر همزمان با ما بودند که انها هم به همین ترتیب مسافران خودشون رو سوار می کردند . کاروان ما مربوط به اژانش فروزانگشت اهواز به مدیریت اقای شالباف و روحانی کاروان سید محمود میرسالاری با 36 نفر زایر بسته شده بود .

مثل همیشه و تقریبا اکثر رفت و امدها سفر ما هم با مقداری تاخیر اغاز شد . بالاخره تا همه امدند و سوار شدند و اقای مدیر کاروان امار گرفت طول کشید . راستی قرار بود  کاروان ما 40 نفری باشد که 2 نفر انصراف دادند و ما مجموعا با مدیر و روحانی 38 نفر شدیم.

خلاصه ماشین حرکت کرد و راننده که کمی هم از تاخیر بعضی مسافرین گله کرده بود قول داد که کمی سریعتر بره تا از بقیه اتوبوسها عقب نیفتیم . بنده خدا همین کار رو هم کرد . مقداری که از خروجی اهواز به سمت حمیدیه گذشتیم راننده با مشورت و نظر خواهی از مدیر و بیان تجربه خودش  برای ایستادن جهت اداء فریضه صلاه صبح قرار شد در مسجدی نزدیک حمیدیه برای نماز بایستد که بقول خودش هم محلش مناسبه و هم سرویسهاش زیاد و هم پاکیزگیش نسبت به جاهای دیگه بیشتره و انصافا همین طور هم بود.

خلاصه نماز رو داخل مسجد به امامت حاج اقا اقامه کردیم و سوار شدیم و ادامه مسیر دادیم . بعضی از مسافرین از راننده تقاضا می کرند که سریع تر بره تا زود تر از بقیه به مرز برسیم که شاید مثلا زودتر کارهای خروج رو انجام بدیم اما غافل از اینکه کد خروجی ما مشخص بود و در واقع باید سر نوبتی که از قبل برای اژانس ما رزرو کرده بودند کارهای روادید رو انجام می دادیم . که این موارد رو جناب اقای شالباف برای همه توضیح دادند و تقریبا جو اروم شد .

قبل از اینکه به مرز برسیم اقای مدیر دوباره شروع به صحبت کرد و گفت زایرین محترمی که خط اعتباری ایرانسل همراهشونه خوب به حرفهای من توجه کنن . من هم که خودم یه خط ایرانسل همراهم بود خوب گوشهام رو تیز کردم ببینم چی میگه . بعد شروع کرد به اینکه اگه می خواهید از همین ایرانسل در کشور عراق استفاده کنید باید رومینگش کنید و توضیح دادکه باید چه رمزی رو وارد کنیم تا به اصطلاح رومینگ بشه . خلاصه ما ایرانسل رو رومینگ کردیم و خوشحال از اینکه یک موبایل رومینگ شده داریم و با همین ایرانسل پنج تومانی میشه از خارج کشور با داخل ارتباط برقرار کرد . فکر می کردیم که الان خیلی خوشبحالمونه و کلی بنفعمون میشه ولی زهی خیال باطل . اقا اینقدر هزینه مکالمه اش بالا بود که کلا ما نتونستیم ازش استفاده کنیم و مجبور شدیم در کشور عراق سیم کارت عراقی تهیه کنیم .

اما بشنوید از اینجا که ما حالا حدود ساعت 7 صبح رسیدیم مرز . همه از یک طرف خسته و خواب الود و از طرفی هم شوق زیارت عتبات خستگی رو زیاد به چشم نمی اورد . همه می امدند از مدیر می پرسیدند که اقا مرز کی باز می شه ؟  زود تر پاسبورت ها رو بده عقب نیفتیم . ولی ایشان با خونسردی می گفتند : نوبت ما سر جاشه و عقب و جلوهم نمی شه شما نگران نباشید .

وقتی دیدیم بایدحدود یک ساعت بی کار بنشینیم همه بصورت خود جوش وسایل و خوراکی های مربوط به صبحانه رو از تو کیفهاشون در اوردند و هر کس صبحانه ای رو که قبلا تهیه کرده بود رو در می اورد و اول به اطرافیان تعارف می کرد و بعد هم شروع می کرد به خوردن . این تقریبا اولین تجمع صمیمی و اغاز دوست یابی و اشنا شدن زایرین با هم دیگر به بهانه صرف صبحانه بود . بعضی با خودشون فلاکس اورده بودند و به کسانی که چای نداشتند تعارف چای می کردند و ما هم در این میان یک چای لب سوز قند پهلو گیرمان امد و خلاصه فتح بابی برای اشنایی اولیه بین زایرین مهیا شد .

بعد از صرف صبحانه و کمی معطلی متداول مسولین اداره و کنترل روادید امدند و در پاسبورت هرکدام از ما یک مهر خروج از کشور زدند و ما از مرز زمینی چزابه خارج شدیم . تعدادی از زایرین بار اولی بودند و خیلی برایشان جذابیت داشت و بعضی ها هم چندمین بارشان بود و برای دیگران پیشاپیش صحنه های جلوتر رو گزارش میدادند .

در انطرف مرز هم مامورین عراقی بودند و امور روادید ورودی کشورشان را انجام می دادند و دوباره پاسبورت ها رو تحویل دادیم تا یک مهر ورود به کشور عراق توش بزنن و ما رسما و قانونا وارد کشور عراق شده باشیم . بعد از این مرحله بود که باید به سمت اماکن زیارتی راه می افتادیم .

همه وارد اتوبوس شدیم و پس از امار گیری (38نفر) حرکت ما در کشور عراق اغاز شد . اولین شهر زیارتی که می بایست مشرف می شدیم نجف اشرف بود که تقریبا باید حدود 7 ساعت با اتوبوس طی طریق می کردیم . داخل ماشین که جاگیر شدیم همه بی اختیار به خواب رفتند چون از دیشب ساعت  2 تا الان که حدود ساعت 11 صبح بود بیدار و در تکاپوی سفر بودیم و تقریبا همه خسته شده بودند . یکی دو ساعتی که ما خواب بودیم  راننده بدون اینکه مسافری نق بزنه براهش ادامه داد تا به محلی رسیدیم که باید نهار رو از قهوه خانه بین راه تحویل می گرفتیم . دیگه کم کم همه بیدار شده بودند و از پنجره ماشین بیرون رو تماشا می کردند البته صحنه و منظره خاصی نبود ولی همین که اسمش یک کشور دیگه بود همه می خواستند نگاه کنن و بیشتر با وضعیت مردم انجا و نحوه زندگیشون اشنا بشن.

بگذریم خلاصه مدیر و روحانی و یکی دو نفر از افراد جوان و کاری که معمولا در هر کاروانی پیدا می شه بنام های اقایان میاحی و  جلالی و … رفتند و غذاهای بسته بندی شده را با ماست و نوشابه و نان و میوه گرفتند و اوردند داخل ماشین . در این بین عده ای هم برای این که آبی به دست و صورتشون زده باشند پیاده شده بودند و هوایی خوردند و دوباره همگی سوار ماشین شدیم . ماشین که راه افتاد اقای شالباف دوباره با کمک روحانی و تنی چند از زایرین بنامهای اقایان بقالان و میاحی و جدهانی و کرم پور و سید هادی حسینی  شروع به تقسیم نهار و مخلفاتش کردند . همه که غذا ها رو گرفتند یک دفعه متوجه شدیم ای داد بر بیداد که یادمان رفت قاشق و چنگال بگیریم . حالا مجبور بودیم همه بلا استثاء بدون قاشق و چنگال اون کنسرو ها رو با نون بخوریم . وضعیتی درست شده بود که بیا و ببین ولی خدا وکیلی هیچ کس اعتراض نکرد و این اغاز تعامل و همکاری و هم یاری در سفر در بدو ورود به عراق بود که نوید یک سفر خوب و پر خاطره رو بدنبال داشت .

بعد از صرف نهار با این کیفیتی که براتون گفتم مدیر کاروان جناب اقای شالباف و روحانی کاروان  سید محمود میرسالاری به نوبت شروع به صحبت کردند . اقای شالباف در باره وضعیت هتل و نحوه اسکان و رفت و امد به حرم و دور و نزدیکی به حرم ومسایل امنیتی می گفت و حاج اقا در باره امور معنوی و نحوه تشرف به حرمها و  اداب زیارت  مانند غسل زیارت و خواندن دعاهای وارد شده و ذکر احکام سفر و مسایلی از این قبیل .

به دروازه نجف اشرف که رسیدیم حاج اقا دعای ورودیه  شهر نجف را خواندند و ما همگی زمزمه کردیم . ماشین که داخل شهر شد همه مثل اینکه دنبال گمشده ای می گشتند و از پنجره های ماشین به بیرون نگاه می کردند انگار همه مسابقه گذاشته بودند کی زودتر گنبد طلایی بارگاه امام علی (ع) رو می بینه . ماشین به مسیر خودش ادامه داد تا یکدفعه وارد خیابانی شد که از ان جا گنبد با صفای حرم حضرت علی (ع) نمایان شد همه بی اختیار صلوات فرستادیم و حالا دیگه مطمئن شده بودیم که توفیق زیارت داره نصیبمون میشه . یکی زیر لب دعا زمزمه می کرد و یکی لبخند رضایت بررو لبانش نقش بسته بود و دیگری اشک شوق از گونه هاش سرازیر بود . ولی چیزی نگذشت که مسیر حرکت ماشین تغییر کرد اخه ما باید اول میرفتیم هتل.

کنار هتل پیاده شدیم و هرکس وسایلشو از ماشین در می اورد و همه رفتیم داخل سالن و مدیر کاروان بلافاصله شروع به تقسیم اتاق ها کرد و هرکس کلید می گرفت و می رفت . روحانی کاروان هم گفت بعد از یک ساعت و نیم استراحت همه پایین باشند که بریم زیارت . و غسل زیارت رو هم تاکید کرد . حدود ساعت 6:30 از هتل با مینی بوس روانه حرم شدیم چون فاصله ما تا حرم حدود 10 کیلومتر بود و در واقع ما نزدیک شهر کوفه بودیم . در مسیری که ما از ان می گذشتیم تا به حرم برسیم سمت راست وقتی از پنجره بیرون را نگاه می کردیم قبرستان بسیار بزرگی را می دیدیم که وادی السلام نام داشت و حاج اقا گفتن طبق انچه در کتب نوشته شده مساحت این قبرستان حدود بیست هزار متر است و در واقع یکی از بزرگترین قبرستان های جهان بشمار می رود و از قداست خاصی هم برخوردار است به جوری که در بعضی روایات امده که هر مومنی در هرکجا که از دنیا برود روحش را به این مکان مقدس منتقل می کنند و انشاله بعدا قسمتی از این قبرستان که قبر دو تن از پیامبران الهی در ان قرار دارد را از نزدیک بازدید و زیارت خواهیم کرد . خیلی از مسافت جاده را از کنار دیوار قبرستان عبور کردیم و به راحتی از داخل مینی بوس قابل مشاهده بود . خلاصه مسیر را ادامه دادیم تا به محل پارک یا همان ایستگاه مینی بوس ها در حدود پانصد متری حرم رسیدیم .

 از ماشین پیاده شدیم و ارام ارام ب سمت حرم رفتیم تا به کنار درب ورودی رسیدیم انجا اذن دخول خواندیم و اقایان از مدخل الرجال و خانمها از مدخل النساء وارد صحن شدند . انجا دوباره دست جمعی زیارت امین الله و چند زیارت دیگر خواندیم و رفتیم داخل حرم . به به جای همگی شما خالی ضریح باصفای امیرالمومنین را زیارت کردیم هرکس خودش را به گوشه ای از ضریح می رساند و با امام درد و دل می کرد . یکی برای خودش دیگری برای فرزندانش ان یکی برای پدر و مادر و سایر اقوام و دوستان و ان یکی برای درگذشتگان طلب مغفرت می کرد . خلاصه در حرم امیر المومنین یک احساس ارامشی به انسان دست میده که فکرمی کنی در محضر پدرت هستی اخه پیامبر گرامی اسلام فرمود : انا و علی ابوا هذه الامه (من و علی دو پدر این امتیم). و دیگه من هرچی بگم فقط وقتتون گرفته می شه والا نمی شه وصفش کرد . ما دعا کردیم که این زیارت نصیب همه شما بشه . انشالله.

بعد از زیارت و اداء نماز برای شام و استراحت برگشتیم هتل . فردا صبح به علت جلسه ای که برای مدیران و روحانیون کاروانها گذاشته بودند برنامه عمومی نداشتیم و مدیر کاروان اعلام کرد : زایرین می توانند خودشان به حرم و بازار و … بروند و باصطلاح وقتشان ازاده ولی بعد الظهر میریم کوفه.

بعد الظهر حدود ساعت 3:30 سوار اتوبوس شدیم و رفتیم کوفه برای زیارت و بازدید از سه مکان شریف . اول رفتیم مسجد حنانه و بعد از ان به زیارت قبر کمیل بن زیاد و در نهایت  مسجد بزرگ سهله .

قدمت محل این مسجد به زمان پیامبرانی هم چون حضرت ادریس برمی گردد و پیامبران زیادی که در این مسجد عبادت کردند و خلاصه این که این مسجد از قدیم الایام مورد توجه بوده و امامان معصوم ما نیز به نماز و عبادت در ان اهتمام داشتند و گویا در زمان اینده نیز بنا بر نقل بعضی روایات محل سکونت امام زمان (عج) خواهدبود و ظاهرا از امام صادق علیه السلام نقل است که فرمودند : من اگر در نزدیکی این مسجد می بودم تمام نمازهایم را در ان اقامه میکردم .

خلاصه این که مسجد سهله یکی از مهم ترین و بزرگ ترین مساجد شهر کوفه است و اعمال زیادی دارد که انجام همه انها چندین ساعت زمان می طلبد و ما به یاری خدا و به اتفاق همه کاروان نمازها و دعاهای ان را خواندیم و به مناسبت این که این روز 25 ماه رجب و مصادف با شهادت امام موسی ابن جعفر (ع) شده بود در یک مکان مناسب درون سالن مسجد حاج اقا یک سخنرانی کوتاه و ذکر مرثیه و توسلی هم انجام دادند که انشاالله ثواب ان ذخیره اخرتمان باشه .

به هر حال اعمال حدود یک ساعت مانده به غروب تمام شد ولی به جهت اهمیت و شرافت مسجد تا موقع غروب افتاب انجا ماندیم و نماز مغرب و عشا را در حیات مسجد به جماعت خواندیم و به هتل باز گشتیم . در مسیر برگشت جناب مدیر کاروان برنامه فردا را هم که امدن دوباره به کوفه برای بازدید و زیارت از دیگر اماکن این شهر بود را اطلاع دادند و تاکید کردند که فردا صبح بلافاصله بعد از صبحانه باید سوار ماشین شویم چون ممکن است به گرما بخوریم و انجام اعمال در این هوای گرم و زیر تابش نور خورشید واقعا طاقت فرسا خواهد بود . فردا صبح طبق قرار و سر ساعت مقرر به سمت کوفه حرکت کردیم که حاج اقا توضیحات اماکن پیش رو را این گونه بیان کردند : ما در ابتدا به زیارت قبر شریف میثم تمار یکی از یاران و ارادتمندان حضرت علی (ع) می رویم و سپس به بازدید از منزلی که منسوب به حضرت علی است در کنار مسجد کوفه می رویم و توجه داشته باشید که شاید تنها چیزی  از ان منزل را که بتوان منسوب به ان حضرت کرد فقط زمین انجا باشد و الا ساختمان و نقشه داخلی ان را نمی توان به ان زمان نسبت داد و اصل و اساس درستی ندارد و شاید قدمت ان به 300 سال پیش هم نرسد . سپس به مسجد بزرگ کوفه می رویم و از انجا به حرم جناب مسلم ابن عقیل و زیارت قبر مختار ثقفی و هانی ابن عروه خواهیم رفت .

 تقریبا به همین صورتی که حاج اقا گفتند رفتیم و این اماکن رو زیارت کردیم و اعمال مسجد را هم انجام دادیم و البته در مکان هایی از مسجد که حادثه تاریخی اتفاق افتاده بود مانند دکه القضاء و بیت الطشت و دکه المعراج و مقامات پیامبران روحانی کاروان توضیحات مربوطه را بیان می کردند. تا موقع نماز ظهر در مسجد ماندیم و نماز را در سالنی که محراب حضرت علی (ع) در ان بود به جماعت خواندیم و به هتل امدیم . بعد الظهر هم به قبرستان معروف وادی السلام رفتیم و قبور دو تن از پیامبران الهی بنام های حضرت هود و حضرت صالح را هم زیارت کردیم و زیارتنامه ایشان و زیارت اهل قبور را خواندیم و نزدیک غروب برای اخرین بار به حرم مولا امیر المومنین (ع) مشرف شدیم . امشب مصادف با شب 27 رجب یعنی مبعث پیامبر گرامی اسلام (ص) بود و شب زیارتی مخصوصی حضرت علی  علیه السلام. جای شما خالی ازدحام جمعیت به حدی بود که خیلی از مردم را از رفتن به داخل حرم منصرف می کرد یکی بخاطر کمبود جا و مکان و دیگری به خاطر صف های طولانی تفتیش و بازرسی . ولی ما که رفتیم داخل وحتی کنار ضریح و برای همه مومنین و از جمله شما دعا کردیم .

قرا بود بامداد روز بعد هم برای نماز صبح و خواندن زیارت وداع به حرم مشرف شویم و حتی حدود ساعت 2:30 همه اماده رفتن شده بودیم که اعلام کردند به لحاظ مسایل امنیتی قسمتی از راه بسته است و ماشین تا نزدیک حرم نمیتونه بره و خلاصه با اندوه فراوان به اتاق ها برگشتیم و نماز صبح را درون هتل اقامه کردیم و زیارت وداع را هم هنگام خروج از شهر داخل اتوبوس زمزمه کردیم .

اتوبوس راه افتاد و این یعنی پایان سفر 2 روزه ما به نجف اشرف . واقعا مثل برق گذشت و چاره ای جز ترک دیار یار نداشتیم اما انچه تسکینمان میداد شوق تشرف به کربلای معلی و زیارت قبر امام حسین (ع) بود . اما قبل از اینکه به کربلا برسیم سر راه به منطقه مسیب  محل شهادت طفلان مسلم رفتیم . یک حرم با دو ضریح مجزا در فاصله حدود 10 متری از هم که اولی مربوط به برادر بزرگ تر یعنی محمد و دیگری مربوط به برادر کوچک تر یعنی ابراهیم بود که حارث ملعون انها را کنار رود خانه فرات مظلومانه به شهادت رسانده بود .

توقف ما در حرم طفلان مسلم حدود یک و نیم ساعت به طول انجامید و رهسپار کربلای معلی شدیم . وارد شهر که شدیم باز انگار چشمان مان بی اختیار به دنبال گمشده ای دیگر می گشت ولی این بار دو گنبد طلایی را جستجو می کردیم یکی مربوط به حرم امام حسین علیه السلام و دیگری مربوط به حرم حضرت ابوالفضل العباس.

ناگهان اولین گنبد طلایی که همانند نگینی می درخشید چشمان مان را مجذوب خود کرد و ان گنبد حرم حضرت ابوالفضل العباس بود . قبلا جناب مدیر وعده کرده بود که هتل ما در کربلا برخلاف نجف اشرف خیلی به حرم ها نزدیک است و حالا ما دیگر خاطر جم شده بودیم که می توانیم هرموقع که خواستیم به حرم برویم . از اتوبوس که پیاده شدیم بلافاصله سوار  مینی بوس شدیم و روانه هتل قبه الحسین در شارع سدره گشتیم . دوباره تقسیم اتاق ها و معطلی نیم ساعته و بالاخره استراحت و نهار و اماده شدن برای رفتن به حرم . شوق زیارت امام حسین (ع) انقدر بود که عده ای از زایرین قبل از نهار و استراحت و خارج از برنامه گروهی کاروان به صورت انفرادی به حرم مشرف شدند و برگشتند تا جایی که یکی از زایرین که الان نمی خواهم اسمشو ببرم گفت : شما دیگه منو این چند روز تو کربلا نمی بینید و من می دونم وحرم امام حسین (ع) و حرم حضرت عباس . البته طی این چند روز چندین بار ایشان رو زیارت کردیم ولی بنده خدا راست می گفت خیلی از اوقاتش رو در حرم سپری می کرد.

بعد الظهر به صورت گروهی به حرم حضرت امام حسین علیه السلام مشرف شدیم . مسیر هم که خیلی نزدیک بود پیاده رفتیم و بعد از عبور از شارع سدره خودمون رو مقابل بارگاه ملکوتی سرور و سالار شهیدان امام حسین علیه السلام دیدیم . به سمت چپ که نگاه کردیم حرم حضرت عباس نمایان بود و این فاصله یعنی بین الحرمین هم تماشایی و دیدنی بود . امید وارم هرچه زودتر قسمت همگی بشه چه اونهایی که اصلا نرفتن و چه انهایی که مشرف شدن . خلاصه اینکه وارد حرم شریم و ان جا زیارت نامه دست جمعی خواندیم و هرکس می رفت که به ارزوی همیشگی اش یعنی زیارت امام حسین (ع) اونم از نزدیک برسه . ضریح شش گوشه امام حسین (ع) همه را مجذوب خودش می کرد و شما ان جا تقریبا هیچ کس را پیدا نمی کردید که لبانش به زمزمه و درد دل با امام مشغول نباشه . همه حاجت داشتند و اون رو به امام می گفتند و اشک از گونه ها جاری می کردند . اری حرم امام حسین (ع) همان محل صحنه نبرد امام و یارانش با یزیدیان بود همان جایی که عزیزان امام و حضرت زینب (س) را مظلومانه شهید کردند.

 داخل حرم مهم تر از همه مرقد شریف امام حسین علیه السلام است ولی قبر حضرت علی اکبر در پایین پای امام حسین که ضریح اقا را تبدیل به شش گوشه کرده و در فاصله چند متری از ان مزار شهدای کربلا و قدری ان طرف تر ضریح جناب حبیب بن مظاهر و ابراهیم مجاب و محل قتله گاه یعنی همان جایی که عمرسعد ملعون امام را به شهادت رساند هم از دیگر اماکنی است که همه زوار به زیارت ان می روند . تا موقع نماز مغرب و عشاء انجا در حرم ماندیم و نماز را به جماعت اقامه کردیم و برای صرف شام به هتل برگشتیم.

 بعد از شام هم طبق قرار قبلی همگی اماده رفتن به حرم حضرت ابوالفضل شدیم . وارد صحن که شدیم رفتیم مقابل تابلویی که زیارت نامه حضرت روی ان نوشته شده بود . کاروان های دیگری هم در صحن بودند که عده ای به سینه زنی و گروهی هم به نوحه و مرثیه خوانی مشغول بودند ولی ما بعد از خواندن زیارت نامه کارمتفاوتی انجام دادیم و ان این که حاج اقا میرسالاری گفتند : چون در ایام مبعث و ورود به ماه شعبان و نزدیک ایام ولادت حضرت امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل هستیم و در واقع در ایام شادی اهل بیت قرار داریم مناسب این است که مدیحه ثرایی کنیم تا اینکه ذکر مصیبت . و شروع کرد اشعاری را که در مدح حضرت عباس بود را با صدای بلند می خواند بجوری که عده ای دیگر هم امدند و گوش می دادند . صحنه جالبی بود ما مدیحه سرایی می کردیم و گروه های دیگر مرثیه خوانی .  بعد از ان رفتیم داخل فضای حرم و ضریح باب الحوایج اقا ابوالفضل العباس را در اغوش گرفتیم و حاجت خواستیم . لحظات استثنایی بود و واقعا نصیب هرکس که بشود حتما لذت و شیرینی ان را خواهد چشید . اخر شب به هتل باز گشتیم و استراحت کردیم و برای نماز صبح دوباره به حرم امام حسین (ع) مشرف شدیم .

طبق برنامه ای که از دیشب جناب مدیر کاروان مشخص کرده بودند صبح بعد از صرف صبحانه رفتیم برای زیارت دوره . یعنی رفتن به مقام صاحب الزمان در کنار رودخانه یا کانالی که بعضی اعتقاد داشتند شاید نمودی از نهر علقمه باشد و سپس رفتیم به تل زینبیه . انجا روحانی کاروان مرثیه ای که بیانگر انچه حضرت زینب از بالای ان تپه خاکی میدیدند یعنی صحنه جنگ و پرپر شدن عزیزان و رشادت برادرش امام حسین و در نهایت بشادت رسیدن تنها یادگار از خامس ال عبا را خواندند و شور معنوی خاصی بر فضا حاکم گشت . بعد از ان رفتیم به خیمه گاه یعنی انجایی که امام حسین در بدو ورود به کربلا در انجا رحل اقامت گزیدند و اهل بیت و اصحاب و زن و بچه و اطفال را در ان سکنی دادند . اری اینجا همان محلی بود که در عصر عاشورا خیمه ها را به اتش کشیدند و زنان و اطفال حرم رسول الله را اواره بیابان و خار مقیلان کردند . حاج اقا اینجا هم به ذکر سخنرانی و توسل و مرثیه سرایی پرداختند . و بعد از ان مدیر محترم کاروان اعلام کردند که برنامه گروهی ما در کربلا تمام شده و این یکی دو روز باقیمانده را می توانید هرجور که خودتان صلاح می دانید مدیریت کنید و به حرم ها بروید و احیانا خرید کنید و سوغاتی تهیه نمایید و روحانی هم دعوت و اهتمام به نماز اول وقت در حرم ها و شرکت در مجالس صبح حرم امام حسین (ع) و بعد از نماز مغرب و عشاء در حرم حضرت عباس را گوشزد می کرد . و این چند روز اقامت ما در کربلا به این منوال گذشت .

بعد الظهر چهار شنبه بنا به تاکید مدیر کاروان جناب اقای شالباف همه زایرین ساک ها و دست گیره های بزرگ خودشون رو اوردند در قسمت رزروشن هتل . و بازهم تنی چند از برادران مخلص و کاری حاضر در کاروان اثاث رو به پارکینگ ماشین ها منتقل کردند و در ماشین جاگیری نمودند که جا داره من همین جا از زحمات تک تک انها تشکر کنم .

 صبح روز بعد بلافاصله بعد از نماز صبح و قبل از صرف صبحانه از هتل خارج شدیم و به سمت پارکینگ اتوبوس ها حرکت کردیم و این یعنی پایان اقامت سه روزه در کربلای معلی .

سوار اتوبوس شدیم و هنگامی که از شهر خارج می شدیم جناب مدیر برنامه امروز رو توضیح دادند که ما اول به شهر سامراء و حرم عسکریین مشرف می شویم و بعد به حرم جناب سید محمد فرزند امام هادی (ع) و در نهایت به کاظمین میرویم .

در مسیر نزدیک شهر سامراء که رسیدیم باغ های میوه بسیاری را می دیدیم که باغبان ها محصولات شان اعم از انگور  زرد الو قیصی و سیب و دیگر محصولات باغی را برای فروش به کنار جاده اورده بودند و ما فقط می توانستیم تماشایشان کنیم و رد شویم چون امکان توقف اتوبوس ممکن نبود . از این مناظر زیبای طبیعت که گذشتیم وارد شهر خاموش و بی سر و صدای سامراء شدیم انگار شهر مخروبه بود و اثار عقب ماندگی و خرابی های ناشی از بمب گذاری های داخلی زیاد به چشم می خورد . ما را در محل توقف اتوبوس ها که تقریبا 700 متر با حرم فاصله داشت پیاده کردند و بقیه مسیر تا حرم را خیلی ها پیاده رفتند و البته ماشین های مخصوص افراد ناتوان و سالمند هم بود که بعضی با ان ماشین ها نزدیک حرم امدند . حاج اقا قبلا توضیح داده بودند که تشرف ما به حرم در درجه اول زیارت امامان معصوم دهم و یازدهم یعنی حضرت امام هادی (ع) و حضرت امام حسن عسکری (ع) می باشد ولی دو قبر شریف دیگر هم در این حرم وجود دارد که یکی مربوط به جناب نرجس خاتون مادر امام زمان (عج) و دیگری مربوط به جناب حکیمه خاتون عمه امام زمان (عج) یعنی همان کسی که موقع تولد امام زمان (عج) بنا به در خواست برادرش امام حسن عسکری در خانه ان حضرت بود و در واقع شاهد تولد منجی عالم بشریت گردید .

وارد صحن که شدیم کنار درب ورودی یک نمایشگاه عکس بود که عکس هایی از تخریب و جنایت بمب گزاران و هتک حرمت به حرم این امامان را به معرض نمایش گذاشته بود و البته عکس های جدید و قدیم دیگری را هم داشتند که در معرض فروش قرار داده بودند . و کمی ان طرف تر خیمه ای بود که همه زایرین را چای مهمان این دو امام می کردند . نکته جالب اینکه چون عراقی ها معمولا چای بسیار غلیظ و شیرین می خورند و ایرانی ها برعکس معمولا چای رقیق این برادران خادم هم برای رفاه حال زایرین دو تا کتری بزرگ چای داشتند یکی پر رنگ و غلیظ و دیگری کم رنگ و بسیار رقیق و هرکس که چای می خواست می پرسیدند : شای عراقی او ایرانی ؟ و هرکس هرچه می خواست دریغ نمی کردند .

از اینجا که گذشتیم به درب ورودی حرم رسیدیم . کنار درب ورودی کمی ان طرف تر چهار زیارت نامه مخصوص دو امام و ان دو بانوی مجلله به دیوار نصب شده بود و ما به اتفاق همه اعضاء کاروان انها را خواندیم و وارد حرم شدیم .

داخل حرم که رفتیم دیدیم یک ضریح چوبی که البته دور تا دور ان را پارچه مخمل زخیم کشیده بودند بر روی قبور امامان قرار دارد . همانجا لعنت دیگری به بمب گزاران و جمیع عوامل ان نثار کردیم و مشغول خواندن زیارت نامه و نماز شدیم و بعد از مفارقت از نماز دوباره کنار ضریح رفتیم و از پنجره هایی که برای ان تعبیه کرده بودند براحتی قبور امامان و ان دو بانوی برجسته را می دیدیم و درد و دل می کردیم ولی باز هم می گم که این جا هم شما مومنین را فراموش نکرده و برایتان دعا کردیم . از حرم بیرون امدیم و رفتیم به ان گوشه صحن که سرداب غیبت بود همان جایی که امام زمان (عج) وارد ان شدند و به اذن الهی از نظرها غایب گشتند . انجا را هم زیارت کردیم و حالا دیگه باید به سمت اتوبوس می رفتیم . کلا توقف ما از لحظه پیاده شدن تا سوارشدن دوباره به اتوبوس سه ساعت بیشتر طول نکشید و این واقعا برای زیارت این امامان خیلی کم بود ولی ما چاره ای جز این نداشتیم . تقریبا ساعت 11:30 بود که به سمت حرم سید محمد فرزند امام هادی علیه السلام راه افتادیم . انجا حرم بزرگ و باصفایی داشت و کنار ضریح حسابی خنک بود به نحوی که اصلا دوست نداشتیم بیایم بیرون . ولی قرار بود نهار را داخل یکی از ایوانهای حرم سید محمد  بخوریم هوا خیلی گرم بود هنگامی که همه اعضاء کاروان با هم  جمع شدیم و موکت پهن کردیم و دور هم سفره انداختیم یاد سفرهای خانوادگی و کاروانی خودمان در ایران افتادیم یک پیک نیک حسابی شده بود . جای شما خالی نهار را میل کردیم و عازم کاظمین شدیم. 

مسیر کاظمین جوری بود که باید از داخل شهر بغداد رد می شدیم فکر می کردیم خوب شد که پایتخت عراق را هم می بینیم و حتما خیلی بهتر از شهر های مخروبه ای بود که تا حالا دیده بودیم ولی وارد شهر که شدیم احساس کردیم وارد منطقه جنگی شدیم خیابان ها پر از سنگر و حفاظ های سیمانی قطور و بلند و نظامیانی که با وسیله های مخصوصی که به کلت کمری شباهت داشتند ماشین ها و محتویات ان را از بیرون کنترل و تفتیش می کردند و این کار مستلزم ایجاد ترافیک هم شده بود که قدری ما را معطل کرد و بعد از عبور از این شلوغی حاصل از ترافیک متوجه شدیم که باید از اتوبوس پیاده بشویم . اصلا متوجه خروج از بغداد و ورود به کاظمین نشدیم چون دیگه این دو شهر به هم وصل شده بودند . دقیقا مثل تهران و شهر ری یا مثل اهواز و کوت عبداله . 

در کاظمین هم مانند کربلا و نجف تقسیم اتاق و این مسایل کمی وقتمان را گرفت که خیلی زیاد نبود و البته ما هم دیگه عادت کرده بودیم . فاصله هتل تا حرم هم خیلی دور نبود و ما پیاده می رفتیم .

 از بلواری که انتهای ان به حرم می رسید دو گنبد طلایی رنگ مربوط به حرم امام موسی بن جعفر (ع) و امام نهم جواد الائمه (ع ) تمام نگاه ها را به سمت خود متوجه می کرد . کنار درب ورودی اذن دخول خواندیم و وارد صحن شدیم . به به چه صحن و سرای بزرگ و باشکوهی . امشب هم که مصادف با شب جمعه شده بود خیلی شلوغ بود . داخل حرم خیلی جالب بود دوتا ضریح در کنار هم مربوط به دوامام .یکی باب الحوایج امام هفتم موسی کاظم علیه السلام و دیگری امام جواد علیه السلام . نماز جماعت  را در صحن به جماعت خواندیم و برای صرف شام به هتل برگشتیم .

روحانی کاروان این قول رو داد که بعد از شام هم دوباره دست جمعی به حرم مشرف بشویم و زیارت نامه بخوانیم . هنگام شام سرمیز غذا خوری هم در این شب پایانی سفر که دیگه همه باهم اشنا شده بودند گفتگو و صحبت داغ شده بود اقای مدیر و روحانی کاروان به اتفاق چند نفری که کنارشان نشسته بودند صحبت می کردند و از اقای سواری که ان هم داستان های شنیدنی خاص خودش را دارد چیزهایی را از اداب و رسوم طایفه ایشان می پرسیدند که انهم با شیرینی خاصی توضیح می دادند .

در باره اقای سواری که گفتم داستانهای خاص خودش رو داره فقط این رو بگم که ایشان چون عرب زبان هستند و قاعدتا لهجه عربی دارند گه گاهی می خواستند به زبان شوشتری یا دزفولی صحبت کنند که خلاصه معرکه ای میشد که بیا و ببین و خودش که می خندید جذابیتش دوچندان می شد . یاد همشون بخیر

شب دوباره به حرم مشرف شدیم و قول تشرف به حرم برای نماز صبح را هم به شرط این که زود برگردیم و دیر نشه از مدیر کاروان گرفتیم و رفتیم و برای نماز صبح هم دوباره به حرم امامان علیهم السلام مشرف شدیم و بدون معطلی برگشتیم .

همه اتاقها را تخلیه کردیم و کلید ها را تحویل دادیم . اقای مدیر هم خیلی تاکید می کردند که کسی چیزی داخل اتاق ها جا نگذاره که دیگه امکان بدست اوردن ان تقریبا غیر ممکنه و ماهم همه حواسمان را جمع کردیم که چیزی جا نمانده باشه . صبحانه نخورده سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم و این هم یعنی پایان اقامت یک هفته ای ما در کشور عراق .

در میانه راه نرسیده به مرز اقای مدیر یادش امد که ای وای گوشی موبایلش داخل اتاق جا مانده . بنده خدا چندین بار تماس گرفت و هماهنگی کرد که بعدا بدستش برسانند ولی خودش هم می دانست که خیلی بعیده و دیگه چاره ای نبود .

حدود ساعت 2 بعدالظهر به مرز رسیدیم و پس از انجام امور روادید وارد مرز ایران شدیم . بعضی در همان مرز عراق وبعضی در مرز خودمان نماز ظهر و عصر را خواندند و حدود ساعت 4:30 سوار اتوبوس شدیم و مرز چزابه را به مقصد اهواز ترک کردیم .

حالا دیگه موقع این رسیده بود که همه سیم کارت های عراقی خودشون رو عوض کنند و سیم کارت های ایرانی را فعال کنند و بازار رد و بدل کردن شماره موبایل و شماره منزل و داد و خواست ادرس انقدر گرم بود که تا خود اهواز ادامه داشت . کنار پل پنجم جنب دانشگاه شهید چمران اهواز مستقبلین اماده بودند تا زوار وعزیزان خودشون رو در اغوش بگیرند و در واقع زایرین عتبات عالیات رو زیارت کنند . و این پایان سفر ما به عتبات عالیات بود .

من همانطور که گفتم این سفرنامه را برای یکی از زایرین نوشتم و قبل از تحویل انرا داخل اتوبوس برای همه خواندم که تقریبا اکثریت خوششان امد ولی اقای شالباف با اینکه تعریف کرد می گفت همه چیزش خوب بود فقد باید اخرش مصیبت موبایل من را هم می گفتی که من الان برای شما گفتم.

(((( اگه حالشو داشتید وخواندید نظر فراموش نشه خوشحال میشم نظراتتون رو در سایت ببینم ))))

من از همه زایرینی که در طول این سفر همکاری کردند تشکر می کنم از همه کسانی که در اتوبوس در امر توضیع غذا همکاری داشتند تا کسانی که پرچم کاروان رو می گرفتند و برادرانی که ساکهای سنگین دیگر زوار رو جابجا می کردند و کسانی که زحمت ترجمه رومی کشیدند از قبیل جناب سودانی و سایرین که معطلی های پیش امده را با سعه صدر تحمل می کردندو خلاصه از همه وهمه بابت زحمت هایی که کشیدند و همکاری هایی  که با این گروه 38 نفره داشتند تشکر می کنم و در پایان اسامی کلیه زایرین این سفر رو می نویسم تا اگر جزء بازدید کنندگان از وبلاگ بودند تجدید خاطره ای براشون باشه.

زهرا راجی شوشتری – محمد بقالان – عالیه ساجد – زهرا جعفر پور دزفولی – کوثر سواری – معصومه طرفی زاده – ابراهیم سواری – سید علی ابو خمیس موسوی – صبیحه اهل کوت – زهرا عطائئ قهفرخی – فرخنده صدیقی – حبیبه شاعر زاده – حسنه حزباوی – ندیمه حزباوی – سوید طاها زاده – فردوس سواری – کاظم جلالی – عباس سواری – فوزیه طرفی – علی میاحی – الهام کردانی – لطیفه سیاحی پور – بنیه سهیمی – توفیق جدهانی – سیده مریم هاشمی جمعه – زینب جدهانی – دنیا کرم پور – فریده غافلی -علی کرم پور – فاطمه باران گر – سید هادی حسینی – بیگم حاجی هاشمی – فوزیه سودانی – کلثوم دغاغله – فخری دلفی – امل دلفی ام الطمیر – بدریه دلفی – سید محمود میرسالاری – عبدالرضا شالباف.   

                                                                                               www.mirsalari.ir